اینجا بخوان

روزنوشته های یک نوجوان

۴ مطلب با موضوع «حس و حال» ثبت شده است

چهارشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۵ ب.ظ atena aa
سادس...

سادس...

چند وقت پیش یکی از دوستان عزیزم برایم زیر پست تعلیق یک کامنت خصوصی گذاشت.همه این دخترو پسر های دلشکسته اینستاگرام را دیده ایم.شر و ور هایشان و اینکه توی غمگین نشان دادن خودشان مسابقه گذاشته اند.چیزی که دوستم برایم فرستاد در نگاه اول برایم همینطور به نظر آمد.ولی وقتی که آن را خواندم انقدر حالم را خوب کرد که دلم نیامد این جا نگذارمش.



"به هر حال من یه جمله ی قشنگ تو دفترخاطرات مامان بزرگ خدا بیامرزم خوندم که برای خواهرش نوشته بود؛ من و تو زیبایی های طبیعت را آنچنانکه باید نمی بینیم و از آن لذت نمی بریم . گاهی با خود فکر میکنیم که چرا بوجود آمده ایم، چرا باید زندگی کنیم؟و مفهوم این زندگی چیست؟منیر عزیزم زندگی هر مفهومی داشته باشد ما ناچار به ادامه ی آن هستیم پس چه بهتر که عینک بدبینی را از چشممان برداریم و آنرا بیهوده نپنداریم و تا آنجا که میتوانیم از آن لذت ببریم."

جملات بالا جمله های ساده ای هستن. ولی حس عجیبی توی خودشون دارن.شاید در آینده نظرم درموردشون عوض بشه.شاید شرایطی که وقتی این جمله هارو خوندم داشتم باعث شد انقدر بنظرم قشنگ برسن.ولی به هر حال دوست داشتم شمام بخونیدشون:).
۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۵ ۱ نظر
atena aa
يكشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۴۳ ب.ظ atena aa
تعلیق

تعلیق

الان فکر کنم یکی دو هفته از رفتنش میگذره.بعضی وقتا با خودم فکر میکنم نکنه توهم بوده باشه؟نکنه همشو تصور کرده باشم؟اصلا اونی وجود نداشته باشه؟شاید من فقط اونو ساختم تا از موقعیتم فرار کنم.شاید کل زندگیم توهم بوده باشه.شاید الان در واقعیت توی بیمارستان روی تخت تو کما باشم.کی میدونه؟شاید همه ی اینا یه شوخی بزرگ از طرف ذات هستیه.هر چی که باشه الان هیچ حسی ندارم.نه تنفر نه شادی نه ناراحتی.فقط وجود دارم.میخوابم.صبح بلند میشم میرم مدرسه امتحانو میدم برمیگردم.یا میخوابم یا فیلم نگا میکنم.منتطر افطار میمونم.موقع افطار سه تا دعا میکنم از روی عادت.رو به خدایی که حتی نمیدونم وجود داره یا نه. ... و .... و .... .مهم نیست.بعد هی منتظر میمونم.هی منتظر میمونم.نمی دونم منتظر چی.کارامو خیل کند انجام میدم.درس میخونم.زبان میخونم. و صندوق بیان و ایمیلمو چک میکنم.منتظر یه چیزی که یه حس جدید توم به وجود بیاره.یه حسی جز این یکنواختی رقت آور.ته دلم میدونم تا جیزی توی وبلاگ منتشر نکنم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.هیچ کس ایمیلی نمیده یا هرچی.حتی  وقتی که مجبورم چیزی رو تحمل کنم که دوست ندارم،حالا هر چی میخواد باشه بازم هیچ حسی ندارم.قبلنا حداقل مبارزه میکردم.متنفر میشدم.حتی وقتی اون زنگ میزنه وقتی منتظرم باهاش حرف بزنم هی از خودم میپرسم خب که چی؟اون داره زندگیشو پیش میبره.من که یه گوشه از ذهنشو مشغول کردم فقط یه مزاحمم.گرچه که خودش میگه مراحم.مراحم؟سخته.هرکاری میکنم هیچ حسی ندارم.انگار بی حسی موضعی روی روحم پاشیده باشن.روح؟اصن چیزی به اسم روح وجود داره؟نمیدونم.زیبایی که معمولا یه قسمت کوچیک از ذهن همه رو به خودش مشغول میکنه هم دیگه اهمیتی نداره برام.هو کرز؟تهش چی میخواد بشه؟تولید مثل نسل بشر.که صد سال میخوام نشه.بچه به وجود بیاریم که عذاب بکشن؟دیگه حتی نمیخوام کسی رو تو ذهنم تصور کنم و باهاش حرف بزنم.شایدم میخوام.نمیدونم.الان که فکر میکنم عذاب اینکه اون آدم اونجا حضور فیزیکی نداره روحم رو انقدر آزار میده که ارزشش رو نداره.این حس تعلیق رو دوست دارم.خیلی دوست دارم.چون احتمالا برای من دوتا حالت بیشتر وجود نداره.یا استرس همیشگی درمورد چیزای بشری یا همین حس تعلیق.متنفرم از متوسط بودن.متنفرم ازین که هر حرفی که با خودم میزنم نکنه دارم خودمو گول میزنم؟نکنه دارم به خودم ترحم میکنم؟دلم میخواد فیلم نگاه کنم ولی به اون قول دادم وقتمو هدر ندم.اگه لپ تاپ و خاموش کنم و بشینم به درو دیوار کنمو هی ذهنمو به هم ریخته تر از قبل کنم کم تر احساس بی مایگی میکنم.دیگه حتی کتاب هم بهم جواب نمیده.حالم به هم میخوره ازین که هر کتابی رو که باز میکنم_که مثلا گاردین گفته قبل مرگ باید بخونین_میبینم چرت گفته.شایدم نگفته ولی واقعا مشکل از منه که نمیفهمم داستانای کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم سلینجر منظورشون چیه؟شایدم واقعا مشکل از منه.به نظرم تمام چیزای دنیا چرتن.تمام مفاهیم تمام افکار تمام احساسات چرتن.چون همشون به مرگ ختم میشن.همشون تموم میشن.اگه تموم نشن خودشون خسته میشن از ابدیت.خودشون میخوان بمیرن.مرگ پایانه.امیدوارم پایان باشه.واقعا امیدوارم که پایان باشه.چون من یکی دیگه نمیتونم این حماقت رو تحمل کنم.

-----------------------------

پ ن : نگارنده موقع نگارش متن بالا خیلی حالش بد بوده.به بزرگی خودتون پارادوکس ها و چرت و پرت هایی که گفته رو ببخشین.

۰۶ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۳ ۱ نظر
atena aa
سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۲۷ ب.ظ atena aa
رهاورد بلندترین سفر

رهاورد بلندترین سفر

داشتن یک دوست خوب،خیلی کار سختیست.ازآن دوست هایی که انقدر میفهمند که آدم دلش میخواهد هر روز ببیندشان.انقدر باشعورند که وقتی نیستند آدم انقدر معیارهایش را برای داشتن یک دوست باشعور بالا میبرد که دیگر نمیتواند برود در جمع دوستان دیگرش بنشیند.درست است که میگویند آدم باید با کسانی که افکارشان به هم شبیه نیست هم نشست و برخاست کند ولی بعد ازمدت ها دیدن یک دوست با افکار نزدیک به خودت خوشحال کننده ترین چیز دنیاست.دوست خوب از آن دسته آدم هاییست که حتی اگر ده سال هم نبینیدش باز هم او را به یاد میآورید و برایش دلتنگ میشوید.داشتن یک دوست خوب،سخت ترین و شیرین ترین چیز دنیاست.دوست خوب از آن جنس آدم هایی که دغدغه های بزرگ دارند.هربار که با آن ها حرف میزنی و میپرسی کتاب چه خوانده ای؟ده تا کتاب جلوی رویت ردیف میکند.از آن جنس ادم هایی چیز هایی که برای ادم مهم است را مسخره نمیکنندو همیشه مهربانانه به آدم مشورت میدهند.از آن جنس دوست هایی که واقعا دوست هستند و کمبودشان خیلی احساس میشود.و آدم دم به دقیقه که اکسیژن فرهیختگی اش پایین میآید دلش میخواهد آن هارا ببیند.از آن نوع آدم هایی که باید بلندترین سفر ها را بکنی که بتوانی مانندشان رابیابی .از آن دسته آدم هایی که بیشعوری آدم هایی مثل من را تحمل میکنند:)
از آن دسته آدم هایی که پرنیان اند:)مخصوصا پرنیان رضاییان اند:).
از تمام پرنیان های دنیا خواهش میشود همیشه کنار دوستانشان بمانند و آن ها را فراموش نکنند:)
پی نوشت:احتمالا جای این پست های اینجوری توی اینستاگرام است ولی واقعا دلم نیامد این یکی را اینجا ننویسم.
۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۷ ۳ نظر
atena aa