اینجا بخوان

روزنوشته های یک نوجوان

۶ مطلب با موضوع «مدرسه» ثبت شده است

سه شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۶ ب.ظ atena aa
از دیوانه شدن

از دیوانه شدن

نمیدانم چه مینویسم .نمیدانم که اگر بروم و متمم را بخوانم این مشکلات توی ذهنم توی کدام دسته از کمبودها و ضعف های شخصیت قرار میگیرد. نمی دانم که کدام درست است و کدام غلط .اصلن کدام مفید است کدام غیر مفید.اصلن میخواهم اصلا را اصلن بنویسم.نمی خواهم نیم فاصله بگدارم .نمیخواهم ادامه بدهم.تنها چیزی که میخواهم این است که بروم توی یک اتاقی که تمام دیوار هایش سفید است و این حس لعنتی بقا را بگذارم کنار و با تمام قدرت سرم را به دیوار بکوبم.انقدر بکوبم تا تمام دیوارها خونی شوند.بگذار سرم له شود.بعد هم یک بیافتم کنج دیوار و یک گوربابایش به تمام دنیا بگویم و با لبخند بمیرم.نه که بیهوش بشوم.مردن حقیقی.نمیخواهم ادامه داشته باشد.همانطور که همیشه از مرگ میخواسته ام.هیچ وقت نفهمیدم چگونه دنیای پس از مرگ به آدم ها آرامش میدهد.این پاک شدن از تاریخ جوری که انگار نه انگار کسی از اول وجود داشته است قشنگ تر وآرامش بخش تر نیست؟تمام شدن همه ی این گیجی لذت بخش تر نیست؟دلم میخواهد هر روز صبح که از خواب بلند میشوم دیگر این لبخند و این اراده ی نفرت انگیز برای بلند شدن از تخت را نداشته باشم.دلم میخواهد برگردم به همان بچه ی غرغروی همیشگی.حال به هم زن بشوم.اصلا هم برایم مهم نیست که کسی دیگر از من خوشش نیاید.مثل همان بچگی برم یه گوشه بنشینم و بگذارم همه ی این ها فکر کنند که از کمبود اعتماد به نفس است که خفه شده ام.دلم میخواهد مثل قبلا بنشینم و فکر کنم.واقعا فکر کنم.ساعت ها ساعت ها ساعت ها.رفتار همه را استدلال کنم.همه چیز را استدلال کنم وبعد هم دوباره نفرت به سراغم بیاید.من دلم نفرت میخواهد.از همه ی این آدم ها که گند زدند به من.نشستم یک گوشه و دیدم که کسی دوستم ندارد.چه کار کنیم که همه دوستمان داشته باشند؟برویم ببینیم که استادان چه فرموده اند.خب یکی از راه هایش گوش کردن است.اگر میخواهید یک رابطه ی خوب داشته باشید بنشینید پای حرف طرف مقابل و مدت ها به حرفش گوش کنید لبخند بزنید و سر تکان بدهید.حتی اگربه هیچ جایتان نبود که طرف مقابل چه چرتی دارد سرهم میکند وانمود کنید علاقه مندید.اما من که نمی دانستم از بین این همه آدم دور وبرم فقط من بلدم گوش کنم. آقا من هم حرف دارم.دلم میخواهد بنشینم و حرف بزنم.ساعت ها.اصلن گریه کنم.نمیتوانم گریه کنم. نمیشود.اصلا کسی نیست که بفهمد که چرا گریه میکنم.وقتی که خودم هم نمیدانم،از دیگران چه توقعی دارم؟دلم نمیخواهد درس بخوانم.آقا من حالم از همه چیز این زندگی به هم میخورد.بگذار شمایی که میخوانی فکر کنی که من تنبلم.که اصلا هستم.اصلا دلم میخواهد کار های احمقانه بکنم.دلم میخواهد  برگردم به همان ظهری که داشتم برمیگشتم به خانه و یک پسر سرش را از توی ماشینش در آورد وبه طعنه سیگار تعارف کرد به جای دویدن و فرار کردن برگردم و سیگار را ازش بگیرم و بعد فرار کنم :)بعد هم بروم سیگار بکشم.اصلا بروم معتاد بشوم.چه فرقی میکند؟وقتی ته همه اش یکیست؟چه فرق میکند که زمانی بمیرم که هوش مصنوعی ای که خودم ارتقاعش داده ام من را بکشد یا از مصرف شیشه بیافتم و بمیرم.اصلا من نمیخواهم برنامه نویس شوم.شاید اصلا این را دوست نداشته باشم.وقتی که حتی جرعت فکر کردن را هم به خودم در این باره نداده ام که شاید اصلا من دلم بخواهد یک کاره ی دیگر شوم.دلم میخواهد بروم یک ورزشکار حرفه ای شوم واقعا دلم میخواهد.اصلا هم برایم مهم نیست نمره ی ورزش را کم گرفته ام یک زمانی.اصلا دلم میخواهد مثل ون گوگ نقاشی های خفن بکشم.همیشه دلم میخواسته دیوار اتاقم را پر از نقاشی های خودم کنم ولی نشد هیچ وقت.چون ته دلم یکی همیشه میگفت که این کار تو نیست.تو باید برنامه نویس کامپیوتر بشوی یا چمیدانم خفن ترین در حل مسایل ریاضی.برایم مهم نیست که اگر بروم سراغ نقاشی ولی در بیست و چند سالگی پشیمان بشوم که ای کاش برنامه نویس میشدم.آقا شاید من این نیستم.شاید من این آدمی دوستانش با اسم کامپیوتر و ریاضی بیادش میاورند من نباشم..اصلن من نمیخواهم تصویر قشنگ توی ذهنم را دنبال کنم از یک دختری که  در نوزده سالگی بلند میشود میرود تهران و توی یک شرکت خفن برنامه نویسی میکند و بعد هم استارت آپ خودش را راه میاندازد و به ریش تمام آن دوستانش که تجربی خوانده اند میخندد.همین الان که دارم این را مینویسم دلم دارد میلرزد و دلم میخواهد که همه ی متن بالا را پاک کنم و دوباره برگردم به همان دختر منطقی ای که دارد برنامه نویس میشود و هدف های خفن ازین دست توی سرش دارد.ولی من یک بار بیشتر فرصت انتخاب ندارم.واین اولین بار است که به صورت جدی دارم به آپشن های دیگر هم فکر میکنم.من میخواهم تصویر قشنگ خودم را بسازم.همیشه دلم میخواسته فوتبال یاد بگیرم.اصلا شاید تصویر قشنگ من این بشود که بروم توی یکی از این باشگاه های فوتبال خارجی بازی کنم.نمیدانم.شاید بخواهم نویسنده تمام وقت بشوم.ساعت ها بنشینم و بنویسم و مردم هم بخوانند.داستان نویسی را هم دوست دارم.شاید بشوم یکی مثل تولتز یا سلینجر یا بل.ولی اگر نشد چی؟اگر تبدیل شدم به یک معلم انشا یا تربیت بدنی چی؟حتی فکرش هم تنم را می لرزاند.ولی میدانم که اینطور نمیشود.واقعا حاضرم بمیرم از گرسنگی ولی معلم نشوم.به قول فرهاد جعفری توی کافه پیانو میگفت که مردم حداقل بابت چیزی که توی شکمشان میریزی به تو پول میدهند ولی بابت چیزی که توی کله های پوکشان فرو میکنی فحشت میدهند.پس تا الان چند تا گزینه داریم.یکی همان دختر برنامه نویس نوزده ساله ای که در تهران کار میکند.یکی یک دختر نوزده ساله ی دیگر که دارد میرود هلند که توی تیم فوتبال جوانان آنجا بازی کند.(دارد اصلن؟)یکی هم آن دختر نوزده ساله ی دیگری که دانشگاه هنرهای زیبای تهران قبول شده است و دارد بار بندیلش را جمع میکند میرود تهران که یک دفعه یادش میاید که اعه شوهر خاله اش هم دانشگاه هنر های های تهران نقاشی خوانده ولی الان توی زیرزمین خانه اش در یک شهرستان نشسته و دارد پرتره ی سفارشی میکشد،دختر نوزده ساله که این را یادش میاید مثل چی پشیمان میشود از انتخابش و میرود مینشیند پای کامپیوتر تا همان برنامه نویسی اش را یاد بگیرد.(این همان اولی شد پس نتیجه میگیریم که میشود نقاشی را کنار کار های دیگر هم انجام داد(:)دختر نوزده ساله ی دیگر هم دارد برای یک مجله مینویسد و نوشته هایش ماهانه در مجله چاپ میشوند ولی به خودش میاید و میبیند که اعه سی سالش شده و نهایت کارش شده مثل همان استاد داستانویسی چهارده سالگی اش.نهایتش هم یک جایزه ی ادبی از یک جایی گرفته ولی میبیند که بازم هم هیچی از هیچ جای این کار درنیامد.پس می نشیند و یک سال حسابی کار میکند و میشود یک برنامه نویس خفن و بار وبندیلش را جمع میکند و میرود خارج تا آنجا چمیدانم کارمند گوگل شود مثلا.(این هم شد همان اولی پس نتیجه میگیریم میتوان هم نقاش بود هم نویسنده هم برنامه نویس).بعد از مطرح کردن این آپشن ها برمیگردیم سر همان مسیله ای اتاق سفید و دیوارهای خونی.باز هم میپرسم وقتی ته همه اش یکیست،چه فرقی میکند که زمانی بمیرم که هوش مصنوعی ای که خودم ارتقاعش داده ام من را بکشد یا از مصرف شیشه بیافتم و بمیرم؟

 پ ن :میدونم خیلی بی ربط نوشتم.

۱۳ آذر ۹۷ ، ۲۳:۲۶ ۵ نظر
atena aa
يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۵ ب.ظ atena aa
درباره‌ی مدرسه

درباره‌ی مدرسه

درباره‌ی مدرسه اگر یک چیز بخواهم بگویم هم این است که حالم ازش به‌هم میخورد.دیشب که داشتم وسایلم را توی کیف میگذاشتم،فکر کردم شاید انقدرهم بد نباشد.شاید مثل پارسال دلم نخواهد که تابستان هیچ‌وقت بیاید.اما اشتباه میکردم.مدرسه‌رفتن آخرین چیزی بود که توی این دوران میخواستم.نشستن توی کلاس بین بیست‌تا دانش‌اموز بدبخت دیگر که دارند توی لباس های قهوه ایشان دم میکنند و وقتی معلم رویش را برمیگرداند انگشت به‌ش نشان میدهند؛ اطمینان داشته باشید که هیچ‌وقت دلتان برای این قسمتش تنگ نخواهد شد.

دیشب که داشتم وسایلم را جمع میکردم، کتابخانه‌ام را نگاه کردم تا یک کتاب با خودم ببرم.اگر حتی کتاب را هم نخوانم وجودش توی کیف باعث میشود احساس برتری نسبی به این آدم‌هایی داشته‌باشم که اکثرشان بزرگترین هدفشان جراح مغز و اعصاب شدن است.آخرش فایت کلاب را برداشتم.دقیقا کتاب نماد احساسی است که من به این وضعیت داشتم.کتاب را دوبار خوانده‌ام ولی گذاشته‌ام تا بارسوم بخوانم و از رویش یادداشت‌برداری کنم.اما ایندفعه حتی وجود کتاب هم باعث نشد یکذره حس بهتری پیدا کنم.مثلا معلمی که به حساب خودش خیلی روشنفکر است با اعتماد به‌نفس عجیبی میآید و می نشیند و برای بار میلیونیوم از اینکه ما باید تغییر را از خودمان شروع کنیم حرف میزند.در مواجه با اینطور معلم‌ها اعصابم بیشتر خورد می‌شود.خدا لعنتت کند.چرا فکر میکنی ما فکر نمیکنیم؟چرا فکر میکنی اینکه خودت یک‌بار برداشته‌ای توی ویکی پدیا یک چیزی را سرچ کرده ای حالا علامه ی دهر شده‌ای؟ولم کن بروم.باز معلمی که فکر میکند با انقلاب کردن میشود همه چیز را درست کرد را یک جای دلم میتوانم بگزارم؛آن یکی احمقی که میگوید پفک کار اسراییل است را چه‌کار کنم؟همه‌ی این ها هم معلم‌های مدرسه تیزهوشان هستند که به حساب خودشان بهترینند.این‌ها که اینجور باشند وای به حال بقیه!

این چندسال گذشته اکثرا وقتی که زنگ میخورد و می‌آمدم توی کلاس می‌نشستم؛ فکرم میرفت سمت چیزی که یک زمانی توی زندگی‌نامه‌ی ایلان ماسک خواندم.اینکه نویسنده میگفت ماسک در دوران مدرسه می‌نشسته با پسرعمویش درمورد ایده‌هایشان حرف زدن.همیشه وقتی یاد این می‌افتم، حسرت میخورم.کاش به یکنفردر دنیای فیزیکی دسترسی داشتم که میتوانستم با او درباره‌ی چیزی به جز فیلم‌ها حرف بزنم.یکنفر که دغدغه‌ی تکنولوژی داشته باشد و پیگیر اخرین اخبارهوش‌مصنوعی باشد.کسی که واقعا هدفی جهانی توی سرش باشد و وقتی که بهش میگویی میخواهم رشته‌ی ریاضی بخوانم،نگوید ریاضی که بازار کار ندارد.بحث تکراری‌ست.توی یکی از بهترین مدرسه‌های راهنمایی چندمین شهر بزرگ ایران نمیتوانم چنین فردی را پیدا کنم.یک‌بار از یک‌نفر پرسیدم که همه توی وبلاگشان مینویسند که توی فلان جا رتبه آورد‌ه‌اند یا فلان‌کار راکرده‌اند؛ من هم بنویسم؟

گفت اگر به چیزهایی که به‌دست آورده‌ای افتخارمی‌کنی بنویس.فکر نمی‌کنم جایی توی وبلاگ گفته باشم که توی مدرسه تیزهوشان درس میخوانم.به‌خاطر اینکه هیچ‌وقت به‌ش افتخار نکرده‌ام.هیچ دستاوردی برایم نداشته‌است.آن موقع که میخواستم آزمون بدهم انگیزه‌ام این بود که با ادم های بهتری روبه رو خواهم شد.اگر بهتر منظور این بچه‌هایی اند که وقتی وارد کلاس میشوی شلوارت را پایین میکشند؛ کاش همان موقع می‌فهمیدم و وقتم را تلف نمی‌کردم.الان انگیزه‌ام فقط دبیرستان است.سروکله زدن با آدم‌های‌ بزرگسال‌تر.بازهم همان شد:)

هنوز که هنوزاست باورم نمیشود قرارست نه ماه دیگر هم به مدرسه بروم تا تابستان شروع شود.نه ماه زندان میشود تعبیرش کرد.سرکلاس کتاب بخوانی می‌اندازنندت بیرون؛زنگ‌تفریح کتاب بخوانی بچه ها مسخره‌ات میکنند.سرکلاس فیزیک بمیری و زنده شوی تا عقربه بچرخد و زنگ بخورد و در همان حال به معلم هم فحش بدهی که چرا درس به این شیرینی را اینقدرعذاب‌آورمی‌کند.یک ساعت و نیم کامل به پنجره نگاه کنی و بیشتر از همیشه آرزو کنی که کاش همه‌ی آن داستان های تخیلی واقعیت داشته‌باشدو بتوانی تبدیل به بتمن شوی و از پنجره پرواز کنی و بروی. حالت از زیست به‌هم بخورد وبازهم مجبور باشی بشینی و به جزییات چندش‌آور بدن کرم‌ها گوش بدهی.زنگ‌تفریح بروی بیرون و بنشینی بین آدم‌هایی که برای لیتو غش و ضعف می‌روند.این آخری واقعا غیرقابل تحمل است.

نمی‌دانم دیگر چه‌بگویم.بی‌صبرانه منتظر روزی‌ام که دیگرمجبورنباشم به مدرسه بروم.می‌دانم دلم برای این رو‌زها تنگ خواهد شد.اما وقتی بنشینم و خاطراتم را بخوانم اطمینان دارم که دیگر هیچ‌وقت حاضرنیستم پایم را توی هیچ مدرسه‌ای بگذارم. 

۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۵ ۲ نظر
atena aa
سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۲۷ ب.ظ atena aa
رهاورد بلندترین سفر

رهاورد بلندترین سفر

داشتن یک دوست خوب،خیلی کار سختیست.ازآن دوست هایی که انقدر میفهمند که آدم دلش میخواهد هر روز ببیندشان.انقدر باشعورند که وقتی نیستند آدم انقدر معیارهایش را برای داشتن یک دوست باشعور بالا میبرد که دیگر نمیتواند برود در جمع دوستان دیگرش بنشیند.درست است که میگویند آدم باید با کسانی که افکارشان به هم شبیه نیست هم نشست و برخاست کند ولی بعد ازمدت ها دیدن یک دوست با افکار نزدیک به خودت خوشحال کننده ترین چیز دنیاست.دوست خوب از آن دسته آدم هاییست که حتی اگر ده سال هم نبینیدش باز هم او را به یاد میآورید و برایش دلتنگ میشوید.داشتن یک دوست خوب،سخت ترین و شیرین ترین چیز دنیاست.دوست خوب از آن جنس آدم هایی که دغدغه های بزرگ دارند.هربار که با آن ها حرف میزنی و میپرسی کتاب چه خوانده ای؟ده تا کتاب جلوی رویت ردیف میکند.از آن جنس ادم هایی چیز هایی که برای ادم مهم است را مسخره نمیکنندو همیشه مهربانانه به آدم مشورت میدهند.از آن جنس دوست هایی که واقعا دوست هستند و کمبودشان خیلی احساس میشود.و آدم دم به دقیقه که اکسیژن فرهیختگی اش پایین میآید دلش میخواهد آن هارا ببیند.از آن نوع آدم هایی که باید بلندترین سفر ها را بکنی که بتوانی مانندشان رابیابی .از آن دسته آدم هایی که بیشعوری آدم هایی مثل من را تحمل میکنند:)
از آن دسته آدم هایی که پرنیان اند:)مخصوصا پرنیان رضاییان اند:).
از تمام پرنیان های دنیا خواهش میشود همیشه کنار دوستانشان بمانند و آن ها را فراموش نکنند:)
پی نوشت:احتمالا جای این پست های اینجوری توی اینستاگرام است ولی واقعا دلم نیامد این یکی را اینجا ننویسم.
۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۷ ۳ نظر
atena aa