اینجا بخوان

روزنوشته های یک نوجوان

۳ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

به مناسبت نمیدونم چندمین پست وبلاگ


این چند وقت اکثر اوقات داشتم به این فکر میکردم که آیا این پست را بنویسم یا نه. به جایی احتیاج داشتم که تمام افکار این چند مدت خود را خالی کنم ولی هی با خودم میگفت م که نباید فضای وبلاگ را خیلی با چرت و پرت های مغز خود پر کنم. ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که مگر من چند بار چهارده ساله میشوم. چند بار دیگر میتوانم همچین حسی را نسبت به زندگی داشته باشم. این پست مطالب خیلی خیلی پراکنده و نامربوط به هم است که شاید بعدا برای هر کدامشان یک پست جداگانه بنویسم.
چند وقت پیش که جواب سلامت روان دانش آموزان برای مدارس ارسال شد مشاورمان دوتا چیز را به من گوش زد کرد یعنی درواقع گفت دیگر شورش را درآورده ای.یکی درون گرایی و آن یکی هم خشم فروخورده.خشم فروخورده؟
راست میگوید.الان که دارم به ش فکر میکنم واقعا هم همینطور است.دو تا مثال یا خاطره ای که این چند وقت هی خودم را برایشان سرزنش کرده ام تعریف میکنم.
سر کلاس ادبیات داشتم کتاب مسخ کافکا را به بچه ها معرفی میکردم.داشتم میگفت م که بله این داستان مردی به نام گرگور است(اسمش چون خیلی برایم عجیب بود یادم مانده)که یک روز صبح از خواب بلند میشود میبیند تبدیل به یک ملخ خیلی بزرگ شده است.
که یکهو یکی از بچه ها دهانش رو باز کرد و گفت:ایییی!چقد چندشه این داستانه.
من چند ثانیه فقط نگاهش کردم و بعد بهش پریدم:واقعا درکت از دنیای اطرافت در همین حده؟اینا استعاره ست عزیز.استعاره که میدونی چیه؟امیدوارم ازین ببعد حداقل یکم دیدت رو به دنیای کوچیکت عمیق تر کنی.
حالا یادم نیست که دقیقا همین را گفته بودم یا نه.ولی واقعا همین قدر با بیرحمی به او پریدم.هنوزم که هنوز دارم در سر خودم میزنم که اخر احمق مگر همه آدمها مثل هم هستند؟مگر همه باید مثل تو باشند؟
ولی اگر راست و حسینی بخواهم بگویم ته دلم ازین که جوابش را دادم خنک شد:)خشم فروخورده منظورم همین بود:)))
یک بار هم داشتم با یکی از بچه خیلی پولدار های مدرسه حرف میزدم.داشت بلوف میزد.پشت سر هم.بعد هم برداشت گفت:میدونی؟مامان من میدونه من اینجا هیچی نمیشم.برا همین داره کارای زندگی تو آمریکا رو برام جور میکنه.
جلو خودم را نگه داشتم. واااقعا جلوی خودم را نگه داشتم که بهش نگویم:عزیزم تو تا اینجا هیچی نباشی،اونجام هیچی نیستی و نمیشی.
نگفتم و هنوز هم دارم حسرت می خورم.وجدانم آن گوشه نشسته دارد برای خودش چرت و پرت میگوید،اصلا دلم نمی خواهد به وجدانم توجه کنم:)فقط دلم میخواهد یک لحظه به عقب برگردم و به او حالی کنم که دنیا آن طور که در مغز کوچک اوست اداره نمیشود.
خشم فروخورده:))
درمورد درون گرایی هم بگویم.که مردم فکر میکنند ‌کلاس دارد.مثل گیاه خواری.مثلا این که بگویی من درون گرا هستم چقدر چیز خفنی است.که واضح است چقدر تفکر چرتی ست.من هم نمی دانستم که انقدر در من ویژگی پررنگی ست که مشاور تذکر بدهد. واقعا هم قبل تر ها خیلی راحت با دیگران ارتباط برقرار میکردم یا راحت با آن ها حرف میزدم.الان انگار پسرفت کرده باشم؛نمیتوانم راحت حرف بزنم.انقدر من من میکنم تا طرف خسته میشود.هیچ مهمانی را هم مطلقا نمیتوانم تحمل کنم.البته این از بچگی اخلاق گندم بود.بچه تر که بودم نمی فهمیدم و غر میزدم.ولی الان مجبورم تحمل کنم.ابراز احساسات هم که دیگر هیچ:)
توی همین معرفی کتاب ها سر کلاس ادبیات،معلمم بهم تذکر داد که روی سخنرانی کردنم کار کنم و انقدر من من نکنم.میگفت تو برای یک جمله ساده انقدر من من میکنی بعد یکدفعه یک چیز قلنبه سلنبه میگویی و این دو اصلا با هم جور در نمی آید. اول که این را گفت فکم افتاد.واقعا همیشه همه به من می گفتند که چقدر خوب حرف میزنی.یعنی من واقعا معیار خوبی برای پسرفت هستم:)روز به روز بدتر میشوم.




چند وقت است که هی با خودم میگویم ای کاش با یکی از کارگردانان خفن دنیا فامیلی چیزی بودم.میرفتم ازش خواهش میکردم که از روی حماسه کرپسلی دارن شان فیلم بسازد.مثلا به نولان میگفت م این خوراک خودت است.نمیدانم چرا هیچ کس تا حالا حد خفن بودن این کتاب را درک نکرده است.شاید چون به اسم ژانر نوجوان منتشر شده است.اصلا اهمیتی ندارد.تاآخر عمرم میروم یکی از این کارگردان خفن ها را گیر میاورم و خودم اسپانسر ش میشوم.برای نقش لارتن کرپسلی هم تام هاردی یا کریستین بیل شاید هم متیو مک کانهی خوب باشد.از همین الان دارم خیال پردازی میکنم:)))



کلاس ششم که بودم‌،سرکلاس مطالعات یکم درباره ی کره شمالی حرف زدم.یکی از دوستانم برگشت بهم گفت تو باید رئیس جمهور بشی.حالا جدا ازینکه مثل خیلی چیز های دیگر در این کشور خانم ها نمیتوانند رییس‌ جمهور شوند؛از وقتی هری پاتر خواندن با خودم عهد کردم که به ریاست جایی اصلا فکر نکنم.چه برسد به ریاست جمهور.حالا چرا هری پاتر؟
آن هایی که هری پاتر را خوانده اند احتمالا یادشان است که جایی در فصل ششم یکی از معلم های هری به نام فیلاس اسلاگهورن،یک انجمن داشت که بچه های پولدار یا آن هایی که فک و فامیلشان در وزارت سحر و جادو کار میکردند را دور خودش جمع میکرد و ماهانه برایشان مهمانی می گرفت. دامبلدور درباره او به هری گفت:فیلا س خیلی زرنگه.اون آدما رو دور خودش جمع میکنه ولی بهشون ریاست نمی کنه.اون صندلی عقب رو ترجیح میده چون از اونجا نفوذ بیشتری روی تمام افراد داره.نتیجه ش هم یک پیشنهاد کاری از وزارت یا اشتراک رایگان یک روزنامه ست.(دیالوگ دقیقا این نیست)
من هم صندلی عقب را ترجیح میدهم.اداره مملکت را بسپاریم به اهلش.
این هم روی تمام چیزهایی که از هری پاتر یاد گرفتم:)



یکی از بزرگ ترین آرزو های من اینست که یا خودم گواهینامه بگیرم یا یک آدم خیری پیدا بشود سر صبح که هنوز آفتاب نزده است بردارد فقط با ماشین من را ببرد توی یکی این بزرگراه ها و انقدر برود که آفتاب طلوع کند.عاااشق این کارم.
مثل بچه ها که با ماشین سواری آرام میشوند.واقعا آرزویش را دارم.اهنگ مورد علاقه ام هم که پخش بشود نور علی نور است.خلوت بودن مسیر و خنک بودن هوای صبح و آرامش ش واقعا من را به وجد می آورد. اگر بقیه روز هم بیرون میروم به خاطر آن بخش ماشین سواری اش است.پنجره را میدهم پایین و آهنگ گوش میکنم باد به صورتم میخورد.اصلا مهم نیست که منظره اش‌چه باشد.من با چشم بصیرت نگاه میکنم:)))ولی حیف که برآوردن همین یک آرزوی کوچک هم از محالات شده است.عیبی ندارد.بالاخره یک روز هجده سالم میشود.همان روز تولد هجده سالگی ام که انشالله برسد،میروم و در آموزشگاه رانندگی ثبت نام میکنم.یعنی انقدر دوست دارم:)


دیده اید اکثر اوقات یک موضوع،یک جمله که در جایی خوانده اید یا هرچیزی خیلی الکی و بیربط گوشه ذهنتان جا خوش کرده است.همیشه است و سایه اش را بر همه چیز می اندازد. اهمیتی ندارد چه باشد.حتی خیلی بی اهمیت.
مثلا برای من اینکه زاکربرگ یک کمد لباس دارد که همه اش لباس های یک شکل است.همان تیشرت خاکستری که همیشه می پوشد.فقط برای اینکه انرژی و فکر برای انتخاب لباس نگذارد تا بقیه روز برای حل بقیه مسائل شرکت به آن بزرگی ذهنش اوکی باشد.اوباما هم خودش لباس هایش را انتخاب نمیکرد.نمیدانم چرا ولی همیشه یک گوشه ذهنم هست.
یا این دیالوگ فیلم تلقین
_ بهت میگم به فیل فکر نکن.به چی فکر میکنی؟
_ به فیل.
یا این جمله که راه های منتهی به جهنم با نیت های خیر سنگفرش شده است.



روز گرمی ست.مهدی یراحی توی ضبط ماشین از ته دلش نعره میزند:هیشکی نمیییی بییییییینهههه.سعی میکنم صدایش را نادیده بگیرم و روی آهنگی که از توی هندزفری پخش میشود تمرکز کنم.تا چند ساعت دیگر می رسیم به تهران.در تهران خیلی چیزهای خوبی در انتظارم است و واقعا خوشحالم.الان هم این هارا با گوشی تایپ کرده ام.پدرم درآمد ولی به خالی شدن بعدش می ارزید.
تهران
ما اومدیم:)
۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۹:۱۶ ۳ نظر
atena aa
چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۴ ق.ظ atena aa
تسلی بخشی های فلسفه

تسلی بخشی های فلسفه

چند وقت پیش خیلی اتفاقی برای بار چندم به کتابی برخوردم که همیشه میخواستم بخرمش ولی نمیشد.ولی بالاخره خریدم و خوندمش و خیلی چیزا ازش یاد گرفتم.اینجا خلاصه ای از محتوای یک فصل کتاب و برداشت من ازشه که شاید دوست داشته باشین بخونین.

تسلی بخشی های فلسفه نوشته ی آلن دوباتن

تسلی بخشی های فلسفه یکی از آثار آلن دوباتن است که تا به حال حدود دویست هزار نسخه از ان در سرار جهان به فروش رفته است.

درباره ی خود نویسنده:

طبق گفته ی بهترین پاسخ

آلن دو باتن یک نویسنده ی سوییسی تباره که بیشتر زندگی شو تو انگلستان گذرونده.اون که اواخر دهه پنجم زندگیشو میگذرونه از علاقه مندان به فلسفه س و اصرار و تاکید داره که فلسفه رو درخدمت زندگی میخواد.برای مقطع دکتری ش تو هاروارد فلسفه فرانسه خونده ولی ولش کرده و تصمیم گرفته وقتشو به نوشتن کتاب های فلسفی به زبان ساده اختصاص بده.کتاب های آلن دوباتن به زبان های بسیاری ترجمه شدن و در ایران میشه به این کتابهاش اشاره کرد:هنر سیر وسفر،پروست چگونه میتواند زندگی شمارا دگرگون کند،جستارهایی در باب عشق،تسلی بخشی های فلسفه و... .

آلن دوباتن خودشو به صورت جدی درباره ی بهبود کیفیت زندگی از طریق اندیشیدن و فلسفه متعهد میدونه و در همین راستا در نقاط مختلف جهان مدارسی با عنوان مدرسه ی زندگی یا school of life تاسیس کرده.

درباره ی کتاب:

بر اساس نوشته ی پشت کتاب

این کتاب میکوشد تا با استناد به شش فیلسوف بزرگ راه حل هایی برای مشکلات روزمره ما ارایه کند.با خواندن این کتاب از سقراط می آموزیم که عدم محبوبیت را نادیده بگیریم؛سنکا به ما کمک میکند تا بر احساس یاس و ناامیدی غلبه کنیم؛اپیکور بی پولی مارا چاره میکند؛مونتنی راهنمای مناسب برای درمان ناکارآیی ماست؛عشاق دلشکسته میتوانند با خواندن آثار شوپنهاور تسلی خاطر یابند؛و کسانی که در زندگی با سختی های زیادی رو به رو هستند با نیچه همذات پنداری خواهند کرد.

بخش اول

تسلی بخشی در مواجهه با عدم محبوبیت

نویسنده در ابتدا داستان مرگ سقراط رو تعریف میکنه.و تابلو های نقاشی متعددی رو نشون میده که از لحطه ی مرگ سقراط کشیده شده.

                                                معروف ترین اثر تابلوی مرگ سقراط اثر ژاک لویی دیوید

نقاشی بالا و بیشتر نقاشی هایی که در این مورد کشیده شده سقراط رو نشون میده در حالی که میخواد جام شوکران سر بکشه و دوستانش خیلی غمگین اطراف اون جمع شدن.

حالا داستان چی بوده؟

سقراط که مردم آتن به مرگ محکومش کردن آماده میشه که جام شوکران رو سر بکشه و دوستان اندوهگینش اونو در بر گرفتن.در بهار سال 399 قبل از میلاد سه شهروند اتنی علیه این فیلسوف اقامه ی دعوا کردند و اونو به عدم پرستش خدایان شهر،ترویج بدعت های مذهبی و فاسد کردن جوانان آتنی محکوم کردند و به دلیل سنگینی این اتهامات خواستار مجازات اون شدن.سقراط با متانتی افسانه ای به اتهامات پاسخ داد.سقراط از اونچه که میدونست درسته و نه اون چیزی که مورد پسند همگانه دفاع کرد.مطابق روایت افلاطون اون با شهامت به هییت منصفه گفت:

تا جان در بدن دارم از جستجوی دانش و آگاه ساختن شما به آنچه باید بدانید دست بر نخواهم داشت...پس آتنی ها،بدانید که خواه سخن آنوتوس را بپذیرید خواه مرا تبریه کنید در هیچ حال رفتاری جز این نخواهم کرد ولو بار ها کشته شوم.

واین چنین بود که سقراط به فرجام خود رهنمون شد.مرگ اون لحظه ای سرنوشت ساز را در تاریخ فلسفه رقم زد.

نویسنده از زمان هایی تعریف میکنه که همیشه دلش میخواسته مورد قبول اطرافیانش باشه.میگه حتی وقتی میخواستم از گمرک یا از کنار ماشین های پلیس رد بشم دلم میخواست مورد قبول ماموران پلیس باشم.نویسنده میگه داستان سقراط و دیدن اون نقاشی ها منو تکون داد .سقراط در برابر عدم محبوبیت و محکوم شدن از طرف حکومت متزلزل نشد و حتی به خاطر گله و شکایت دیگران دست از افکار خود برنداشت.میگه من تحت تاثیر اعتماد به نفس سقراط قرار گرفتم.اعتماد به نفسی که ناشی از فلسفه ی اون بود.فلسفه به سقراط عقایدی داده بود که میتونست در هنگام رویارویی با مخالفت دیگران با این باور ها اعتمادی عقلانی  ونه هیستیریک داشته باشه.

نویسنده در بخش دوم فصل اول ساختار عقاید مسلط بر یک جامعه رو تشریح میکنه.بعضی از عقاید به صورت قانون حقوقی در اومدن و بقیه اون ها بیشتر به صورت شهودی در مجموعه ی وسیعی از داوری های اخلاقی و عملی مندرج شدن که بهشون میگن عرف عام.عرف عامی که میگه چی بایدبپوشیم،از چه آدابی باید پیروی کنیم و غیره.شک کردن به این اداب رسوم یا عرف عام گستاخانه به نطر میرسه.از یه طرف هیچ کی بهشون شک نمیکنه چون خردمندانه تر از این حرفا به نظر میرسن.

ولی سقراط این چیزا سرش نمیشد.:)

سقراط عادتای عجیبی داشته.کلا زندگی عجیبی داشته.مردم حس شوخ طبعی اون ستایش میکردن ولی کم تر کسی میتونسته قیافه اونو ستایش کنه.کوتاه قد،ریشو،کچل و هنگام راه رفتن کمی میلنگید.دماغ پهن لبان بزرگ و چشمان ورقلمبیده ای داشته.آشنایانش قیافه ی اونو بیشتر به سر خرچنگ تشبیه کردن.

                                               

 ولی عجیب ترین ویژگی سقراط این بوده که عادت داشته به اتنی ها،از هر طبقه سن وسال و حرفه ای نزدیک بشه و از اون ها بدون اینکه نگران بشه که بهش بگن اعصاب خورد کن ، بخواد که با دقت به اون توضیح بدن که چرا به برخی از عقاید مبتنی برعرف عام باور دارند یا به اون بگن که از نظر اون ها معنی دقیق زندگی چیه.

به نظر عده زیادی این سوالات دیوانه کننده بود.بعضیا اونو مسخره میکردن و حتی عده ی کمی میخواستن که بکشنش.یک نمایشنامه نویس خیلی واضح تو آثارش سقراط رو دستمایه مضحکه قرار میداد.اما تنها جواب سقراط به تمام اینهااین بود که عرف عام مستلزم بررسی بیشتر و ژرف تریه.

مثالی از گفت و گوی سقراط با اشراف زاده ای به نام منون که برای دیدن آتیکا به آتن امده و عقیده داره که برای با فضیلت بودن باید بسیار ثروتمند بود و فقر بدون استثنا برخاسته از ضعف شخصی است نه حاصل تصادف و پیشامد.

گفتگوی منون و سقراط:

منون با اطمینان به سقراط میگفت مرد با فضیلت کسی است که ثروت زیادی داشته باشد و بتواند چیز های نیک را به دست آورد.

سقراط : و مقصودت از نیک،چیز هایی مانند تندرستی و توانگری ست؟یا سیم و زر و مناصب دولتی از آن قبیلند؟

منون:آری،سیم و زر و جاه نیز از آن قبیلند.

سقراط:...نمی خواهی دست کم به آن تعریفی بیفزایی (سیم و زری که به عدالت و درستی به دست آید؟)یا معتقدی که آن چیز هارا از هر راه به دست آوریم ،داری فضیلت میگردیم؟

منون:البته سیم و زر باید به درستی فراهم آید.

سقراط:پس میگویی تحصیل سیم و زر باید با عدالت و خویشتنداری و دینداری یا دیگر اجزای فضیلت همراه باشد و گرنه تحصیل سیم و زر به تنهایی،با این که خوب است؛فضیلت نیست؟

منون:آری،چنین میگویم.

سقراط:اگر کسی از به دست آوردن سیم و زر ، آن جا که تحصیل آنها با ظلم و عنان گسیختگی همراه است،خودداری ورزد،این به دست آوردن نیز فضیلت است؟

منون:چنین مینماید.

سقراط:پس معلوم که به دست آوردن یا به دست نیاوردن چیز هایی که نیک میشماری،نه از فضیلت آدمی می کاهد  و نه بر آن می افزاید و فقط هرچه با عدالت همراه است موافق فضیلت است و آنچه با ظلم همراه است بدی و رذیلت.

منون:گمان میکنم راستی همین است.

سقراط ما را ترغیب میکنددریابیم جهان انعطاف پذیر تر از آنی است که به نظر میرسد،زیرا دیدگاه های تثبیت شده اغلب نه از طریق فرایند استدلال بی عیب و نقص بلکه از طریق قرن ها آشفتگی فکری ظاهر شده اند.ممکن است دلایل خوبی برای شکل و وضعیت فعلی امور وجود نداشته باشد.

سپس نویسنده روشی سقراطی برای تفکر ارایه میده که میشه از طریق اون به حقیقت رسید.

روش سقراطی برای تفکر

1.گزاره ای را بیابید که صد در صد جز عرف عام خوانده میشود.

2.یک لحظه فکر کنید که این گزاره،به رغم اطمینان فرد مطرح کننده آن،نادرست است.به دنبال موقعیت هایی بگردید که این گزاره در آن ها صادق نباشد.

3.اگر استثنایی پیدا شد گزاره باید نادرست یا حداقل غیر دقیق باشد.

4.گزاره ی اولیه راباید مختصر تغییری داد تا استثنا را نیز شامل شود.

5.اگر بعدا کسی برای گزاره های اصلاح شده استثنا هایی بیابد ،باید این فرایند را دوباره تکرار کرد.اگر بفهمیم چیزی چه نیست،تا حد امکان به درک چیستی ان نزدیک میشویم.

6.در پایان به هر چیزی هم دست یافتید ثمره ی تفکر برتر از ثمره ی شهود است:)

نویسنده میگه که حقیقت حاصل از شهود شبیه مجسمه ایه که بدون اتکا به ستونی بیرونی بنا شده.باد شدید میتونه هر لحظه اونو بندازه ولی حقیقت مبتنی بر دلایل و اگاهی از استدلال های مخالف شبیه مجسمه ایه که با مفتول ها و طناب های مخصوص در زمین محکم شده.روش تفکر سقراطی ؛به ما راهی برای پیشبرد عقاید نوین رو میده.راهی که تو اون میتونیم حتی در صورت رویارویی با طوفان ،احساس اطمینان واقعی داشته باشیم.

سقراط در دهه ی هشتم زندگی خودش با طوفان شدیدی رو به رو  شد. سه نفر آتنی به اون اتهام های سنگینی زدن که در بالا ذکر کردم قبلا.حکومت سقراطو به دادگاه کشوند جایی که دراون رای اکثریت معادل حقیقت بود.سقراط سعی کرد از خودش دربرابر تهمت ها دفاع کنه.گفت هرگز جوانان اتن رو فاسد نکرده و به خدایان به شدت علاقه داره.ولی گفت اگر مردم به سوالاتش و عقایدش حس بدی دارن حتی اگه دست کشیدن از اونا موجب تبریه شدنش بشه اینکارو انجام نمیده.

نویسنده همین وسط ذکر میکنه که اگه نمیتونیم دربرابر انتقادات خویشتنداری و متانت داشته باشم و با شنیدم یه بالا چشت ابرویه به گریه می افتیم دلیلش اینه که تایید دیگران بخش مهمی از قابلیت ما برای اعتقاد به حقانیت خودمون رو تشکیل میده.

در آخر سقراط فهمید که هیچ شانسی نداره.اون حتی وقت پیدا نکرد که حقانیت خودش رو ثابت کنه.متهمان فقط چند دقیقه وقت داشتند تا هییت منصفه را مخاطب قرار بدن.یعنی تا وقتی که اب در ساعت دادگاه از کوزه ای به کوزه ی دیگه بره.دادگاه آتنی جلسه ای برای کشف حقیقت نبود.این دادگاه روارویی سریع با گروهی از کهنسالان و معلولان بودکه عقاید خود را تابع بررسی عقلانی و مستدل نمیکردن و فقط منتظر بودن که آب از کوزه ای به کوزه ی دیگه بره.ولی با این حال سقراط میدونست مخالفت آتنی ها شاید بتونه اونو بکشه ولی نمیتونه باعث بشه که اون در اشتباه باشه.البته سقراط میتونست از فلسفه ش بیاد پایین.میتونست از مجازات مرگ فرارکنه.ولی اون این کارو نکرد.

سقراط در آرامش و در حضور دوستانش که به سختی برای اون گریه میکردن مرد.دوستش کریتون وقتی دید چشمان بهترین دوستش باز و بی حرکته اونا رو بست :

این بود سر انجام دوست ما،مردی که از همه ی مردمانی که دیدیم و آزمودیم هیچ کس در خردمندی و عدالت به پایش نمیرسید...

ولی سرانجام پس از مرگ سقراط ورق برگشت.مردم آتن به شدت از این کارشون پشیمون شدن.متهم کنندگان سقراط به دست آتنی ها به دار آویخته شدن.ولی خب ،نوش دارو پس از مرگ سهراب؟.

نویسنده در پایان فصل اول میگه که این خطر وجود داره که مرگ سقراط مارو فریب بده.باوری در ما ایجاد کنه مبتنی بر اینکه رابطه ی قطعی بین مورد نفرت اکثر افراد بودن و برحق بودن وجود داره.تاکید میکنه که باید همیشه حواسمون به این فریب ذهنمون باشه.

در پایان سقراط به ما راه خروج از دو توهم نیرومند رو نشون داد؛این که باید همیشه به دستور های افکار عمومی گوش کنیم یا اینکه هیچ وقت به اون ها گوش نکنیم.

---------------------------------------------------------------------

پ ن :این فصل اول کتاب بود.شاید در آینده اگه تنبلی بذاره:) بقیه فصلاشم بنویسم.


۰۲ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۴ ۴ نظر
atena aa
جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۳۵ ب.ظ atena aa
معضل طفلک عصر ما

معضل طفلک عصر ما

درباره معضل کتاب و کتاب خوانی حرف های زیادی شنیده ایم.بیشترشان همان حرف های کلیشه ای همیشگی بوده اند.اکثرا چرت و پرت . بعضی وقت ها چیز های خوبی هم درموردش نوشته میشود اما خیلی کم.این یکی اما،موضوعات پراکنده ای در این باب است که نظرات شخصی نویسنده است و بعدا شاید خودش هم نخواهد این هارا بخواند:
1.چند روز پیش یکی از اقوام لطف کردو به عنوان عیدی خواست به همه بچه ها کتاب هدیه بدهد.خودش میگفت تمام کتاب ها را از طرف مقر کتاب هدیه میدهد.مخصوصا برای من کتابی اورده بود جدا از بقیه.برای یک انتشاراتی معروف بود و خود کتاب هم بار ها اسمش به گوشم خورده بود.کلبه ی عمو تام هریت بیچر استو.کتاب ژانر کلاسیک بود و من اصلا رابطه ی خوبی با کتاب های کلاسیک ندارم.ولی خوشحال بودم که حداقل رویش مهر مقر کتاب!نخورده بود.شاید ندانید مقر کتاب چیست و کجاست.ولی سعی کنید خودتان از اسمش حدس  بزنید.کتاب های بقیه،کتاب های غریبی بودند.تاریخ مستطاب امریکا که از اسمش هم بیطرف بودنش معلوم بود:) و غیره.بعدا سر فرصت نشستم کتاب را باز کردم و سعی کردم سرنخی مبتنی براین پیدا کنم که ان کتاب در مقر کتاب چه کار میکرد.کتاب را که باز کردم فهمیدم.درباره ی سیاه پوستی مذهبی که برای ازادی تلاش میکند و خود نویسنده هم یک کاتولیک سرسخت بود.نمیخواهم درباره ی کتاب یا نویسنده نظر بدهم.کتاب،کتاب بسیار خوبیست و نویسنده هم انسان ارزشمندی بوده است.ولی موضوع غیر قابل تحمل بودن دسته بندی کردن کتاب ها از طرف مقرکتاب بوده است.دلم میخواست به ان اقوام بگویم که این چه کاریست.شماکه کار ارزشمندی در مقر کتاب انجام میدهید کمی  وا بدهید.به جایی که بروید دست بچه های دبستانی "پسران قابیل فرزندان دوزخ بدهید"که اخرش با بریدن سر قهرمان داستان تمام میشود و تمامش درباره ی جنگ شیعه و سنی ست.چیزی که بچه ی در ان سن حتی دغدغه ی ان را هم ندارد و بیشتر حالش را از هر چه کتاب است به هم میزند،بروید چند جلد مجموعه ی هری پاتر را به شان بدهید.اگر این هم توقع زیادی ست،(به خاطر فضای سکولار کتاب).برویدداستان های ژول ورن را به او بدهید تا بخواند.تا حداقل ذهنش با تخیلات سفر به فضا پر بشود نه با اینکه چگونه همه ی ادم های دنیا را مسلمان کنیم.احتمالا با سر بریدن!
2.ده تا کتاب را با هم نخرید!چند وقت پیش رفتم، فکر کنم اخرین بخش از کتاب "سرلوحه ها"ی رضا امیر خانی را باز کردم و با شوق وذوق لیست صد تا کتابی را که پیشنهاد داده بود بررسی کردم و ان هایی که فکر کردم خوشم میاید را یادداشت کردم و رفتم ان هاییشان را که پیدا کردم خریدم.اولین بار بود که چندین جلد کتاب با ژانر های متفاوت را با هم میخریدم.امدم و با شوق ان هارا در کتابخانه ام چیدم وبه خودم گفت حداکثر تا سه ماه دیگر همه شان را میخوانم. الان که بیشتر از سه ماه از ان موقع گذشته ست دارم هنوز اولی را تمام میکنم.به خودم قول دادم دیگر هرگز تا وقتی همه ی کتاب های کتابخانه ام را نخواندم کتابی نخرم.لیست همین کتاب های نخوانده ام را اینجا مینویسم که بعدا که خواندمشان  یادم باشد بیایم درموردشان بنویسم،شاید شما هم بخواهید بخوانید:
بیگانه ----آلبر کامو
بالاتراز هر بلندبالایی---- جی.دی.سلینجر
امریکا ----فرانتس کافکا
دنیای نورا ----یوستین گاردر
ریگ روان----استیو تولتز
برتری خفیف----جف اولسون
3.درمورد نقد کردن یک کتاب من خیلی فکر کردم.چند وقت پیش میخواستم درمورد کتاب جز از کل استیو تولتز مطلبی بنویسم ونظرم را درموردش بگویم.با خودم گفتم که ایا من که هیچ سوادی در زمینه ی نقد ادبیات ندارم،ایا حق دارم که این کار رو بکنم؟این یک جور حرف مفت زدن درمورد موضوعی که هیچ سوادی درش ندارم محسوب نمیشود؟ولی بعد از یکم نظرات این و ان را خواندن به این نتیجه رسیدم که زمانی ما حق نداریم نظر بدهیم که موضوع،موضوعی علمی باشد و ان وقت است  که حرف زدن بدون اگاهی از اعداد و ارقام و خود ان علم هیچ ارزشی ندارد.ولی زمانی که کتاب برای مخاطب عام نوشته شده است ما مخاطب عام حق داریم صرفا درمورد چیزهایی که به ما مربوط میشود نظر بدهیم.مثلا تاثیر گذاری کتاب چه قدر بود و از این قبیل.
***این که اون پست هنوز نوشته نشده به تنبلی نویسنده برمیگرده:))))
4.کتاب نان فیکشن خواندن کار سختیست.اصولا ما موضوعات را درقالب داستان بیشتر میگیریم و یادمان میماند.و صد البته که خواندن داستان بسیار لذت بخش تر است.ولی اکثر اوقات یک کتاب نان فیکشن نسبت به یک کتاب داستانی با همان قدر قطر نکات بیشتری را که به شان نیاز داریم به ما یاد میدهد.سخت است ولی به صرفه تر است.همانقدر زمان میگذاری ولی بیشتر یاد میگیری.من دارم سعی میکنم این کتاب هارا بیشتر درکتابخانه ام جا بدهم.
5.از دایره راحتی خودتان بیرون بیایید!از اولین کتاب هایی که من وقتی بچه تر بودم خواندم،کتاب های هری پاتر بود.بعد از خواندن آن ها هر کتابی را که باز میکردم و خوشم نمیامد مثل بچه ای که به اغوش مادرش پناه میبرد میرفتم و کتاب های هری پاتر را باز میکردم و برای چندمین بار ان ها را میخواندم.به قولی برای اینکه بشورد و ببرد:)بدون اغراق من هرجلد مجموعه ی هری پاتر را بیشتر از شانزده بار خواندم و بعضی را بیشتر از بیست بار.شاید بخشی اش به خوب بودن کتاب ربط داشت ولی فقط بخش از ان.بیشترش به خاطر اینکه میترسیدم کتابی جدید را باز کنم و خوشم نیاید.تا اینکه یک روز دستم خورد و تمام PDFهای هری پاتر پاک شد.از ان به بعد مثل بچه ی ادم رفتم سراغ بقیه ی کتاب های خوب.شما منتظر پاک شدن یا گم شدن کتاب های موردعلاقه تان نمانید.
6.صحبت PDFشد.لطفا شما این کار بدی که من قبلا انجام میدادم را انجام ندهید.کتاب را بخرید یا حداقل اگر نسخه ی دیجیتالش را میخواهید بالایش پول بدهید.موسیقی را میشود یک جوری توجیه کرد ولی کتاب را نه. خواننده کنسرت میگذارد ولی نویسنده چه کار کند؟
خلاصه اینکه کتاب معضل طفلک عصر ماست.حرف درموردش زیاد میزنیم.ولی کافی نیست.خیلی حرف ها هم درموردش میزنیم که کم ان هم زیاد است ...
کافیست روزی بفهمیم اخرین چیزی که برایمان برای تنها نماندن،میماند، کتاب است...
 پی نوشت:برای بیطرف بودن،مقر کتاب گاهی کتاب های خیلی خوبی از نویسنده های خوبی مثل رضا امیرخانی هم هدیه میدهد.
پی نوشت 2 :داشتم برای این پست دنبال عکس میگشتم که جمله ی زیبایی را درمورد کتاب دیدم ولی متاسفانه نفهمیدم جمله از کیست:
                                                  ملتی که کتاب نمیخواند باید تمام تاریخ را تجربه کند...




۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۵ ۳ نظر
atena aa