اینجا بخوان

روزنوشته های یک نوجوان

۴ مطلب با موضوع «انشا» ثبت شده است

جمعه, ۲ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۰۶ ق.ظ atena aa
خیلی خیلی عصبانی

خیلی خیلی عصبانی

پیش نوشت: داشتم فکر میکردم که اگر من خدا بودم یا حداقل مسئول این زندگی‌ها بودم آنقدر حوصله‌ام از دست آدم هایی مثل خودم سر میرفت که برایشان یک نامه می‌فرستادم یا هر چیزی مثل آن:
هر چه قدر هم که  با خودتان فکر کنید خاص هستید نیستید. می‌نشینید فکر میکنید و جمله‌های عارفانه و به خیال خودتان بامعنا می‌سازید. در تنهایی مینشینید و برای تنهایی‌تان دلیل می آورید. من خاص هستم. احساس عمیق بودن بهتان دست میدهد. ولی شما هیچ چیز نیستید.این ها همه توجیه ناکامی‌تان است. از درس‌خواندن متنفرید و میگذارید به حساب خاص بودنتان. چرت و پرت پشت سر هم توی ذهنتان میبافید و احساس خاص بودن بهتان دست میدهد. همه را میخواهید گول بزنید. از مرگ و فراموش شدن میخواهید فرار کنید اما حتی نمیدانید چرا. فرار کردن چه فایده‌ای برایتان دارد؟ فراموش نشدید که چی؟ شما هیچ چیز نیستید.مرگ این را ثابت میکند. زیبا نیستید میگذارید به حساب خاص بودنتان. هستید هم میگذارید به حساب خاص بودنتان. برای همین از نگاه کردن به آسمان میترسید. دنبال هر راهی هستید برای اینکه ثابت کنید خاص هستید. هیچ چیز پیدا نمیکنید و می‌چسبید به ماه‌های تولد احمقانه‌تان. یا اسم‌های از آن احمقانه‌ترتان.هر دردی هم که دارید تورا به خدا دست بردارید. شما هیچ چیز نیستید و عمرتان هم چیزی نیست جز نقطه‌ای بسیار بسیار بسیار کوچک در خط زمان هستی. همزمان با میلیارد‌ها نقطه ی دیگر. تو را به خدا دست بردارید و یک غلطی برای زندگی رقت‌بارتان بکنید.میدانید؟، فرقی ندارد.هر غلطی هم که بکنید برای اینست که فراموش نشوید. ولی یک کاری کردن برای فراموش نشدن بهتر از هیچ کاری نکردن و خزعبلات بافتن به عنوان دلیل هیچ کاری نکردن‌تان است. بهتر از دست و پا زدن رقت‌انگیزتان برای اثبات خاص بودنتان است.
برای شروع،میتوانید کمی به آسمان نگاه کنید.

پ ن:هرچه فکر کردم که عنوان را چه بنویسم چیزی به ذهنم نرسید که قلنبه سلنبه بودنش در تناقض با متن نباشد. پس ساده‌ترین چیزی را که به ذهنم رسید نوشتم:)
۰۲ آذر ۹۷ ، ۰۰:۰۶ ۴ نظر
atena aa
يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۰ ب.ظ atena aa
من که سرتاسر خموشم..

من که سرتاسر خموشم..

باز هم مثل هرشب من سه ساله ام.سارافونی را پوشیده ام که خیلی دوستش داشتم.موهایم کوتاه بود مثل هرشب.و همانجایی ایستاده ام که هرشب می ایستم.و پایین را نگاه میکنم.و بعد می پرم؛مثل هرشب.و به پایین سقوط میکنم.سقوط سقوط و سقوط.اما اینبار تنها نیستم.خود بزرگم با قد دیلاقش آن جا ایستاده است.و فقط نگاه میکند.فکر میکنم هر شب آن جا ایستاده بوده و من نمیدیدمش.حالا هم که من به کمکش احتیاج دارم نمیاید بغلم کند.میشناسمش.نمیتواند.مثل تمام حرف هایی که میخواست بزند و از ترس اینکه بغضش بترکد  خفه شد.حالا هم نمی خواهد چیزی از خودش را  لو بدهد.برای همین آنجا ایستاده و فقط خاطراتش را مرور میکند.میتوانم حس کنم که با خودش میگوید؛چرا من؟من که مثل همه بودم.من که فرقی نداشتم با دیگران.چرا من؟در ذهنش دختر پنج ساله ای است که با لباس عروس نارنجی اش در خانه ی مادربزرگش را باز میکند و میدود سمت آرایشگاه.به خیال اینکه دختر خاله اش هم منتظرش است.و می فهمد که گولش زده اند.هیچ کس آنجا منتظر او نیست.مثل همیشه.هیچ کس نیست که دستش را بگیرد و بگوید اشکال ندارد.مثل همیشه.همانجا دستگیره در را بغل میکند و میزند زیر گریه.بعد هم سلانه سلانه بر میگردد سمت آن خانه ی لعنتی.که همیشه دوست دارد از آن جا فرار کند.برگردد خانه ی خودشان.برگردد به شهری که خیلی دوستش دارد و ازین شهر کوچک خاک گرفته ی پر از آدم های حسود و کینه توز فرار کند.با خودش فکر میکند بزرگ که شود درست میشود.دیگر مجبور نیست که به اینجا بیاید.دلش میخواهد در حلق همه ی آن آدم ها بنزین شعله ور بریزد و خلاص شود.اما نمیشود...ته همه ی این ها ختم میشود به اینجا.بالای راه پله ی خانه قدیمی با سارافون جین اش ایستاده و خودش را پرت میکند.مثل هر شب.اما اینبار فرق میکند.خود بزرگ خسته اش؛خود بزرگ چهارده ساله ای که فهمیده است هیچ وقت نمی تواند از آن خانه و آدم هایش فرار کند.از آدم ها فرار کند.؛اینجا کنارش ایستاده و دارد به این فکر میکند که کاش کودکی اش را دوباره ببیند.دستش را بگیرد و با هم فرار کنند از دنیا.از آدم ها.خود بزرگ دارد به این فکر میکند که کاش میشد خود کوچکش را بغل کند و به او اطمینان بدهد که هیچ وقت تنهایش نمی گذارد.هیچ وقت مسخره اش نمیکند.اما خود بزرگ میداند که هیچ فرصتی برای اینکار ندارد.و حالا ‌که اینجاست باید همه چیز را تمام کند.جلو میرود.خود کوچک را بغل میکند و هردو بدون اینکه چیزی بگویند میزنند زیر گریه.خود بزرگ خیلی وقت است که گریه نکرده است.خیییلی وقت است. بعد هم هر دو می ایستند. انگار هردو میدانستند ته همه ی این کابوس ها به کجا ختم میشود..دست هم را میگیرند و برای آخرین بار

در سکوت




میپرند.

۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۰ ۷ نظر
atena aa

اتفاقات واقعی

من نوشتن رو دوست دارم ولی هیچ وقت (در قالب) نوشتن رو درک نکردم. نمیفهمم چرا باید تو نوشتن بند نویسی رو رعایت کنیم؛ نمیفهمم چرا داورا قبل ازین که به زیبایی نوشتنت توجه کنن به ساختارش نمره میدن.به نظر من کسی که واقعا نویسنده باشه نباید خودشو درگیر این جزییات رو اعصاب بکنه.
معلم میاد تو کلاس از طرز نوشتن صحبت میکنه.اخه اصلا کسی میتونه با روش هایی که اداره اموزش پرورش ایران مشخص میکنه بنویسه؟اخه کی میتونه بگه مثلا فلان روش نوشتن درسته یاغلطه؟دانش اموز میاد انشاشو میخونه میگه تکرارتو اشتباه به کار بردی. معلومه دیگه به جای اینکه بگه برین چار تا کتاب بخونین شاید از نوشتن خوشتون بیاد، بتونین جوری بنویسین که چار نفر خوششون بیاد،میاد تعداد ارایه هارو تو یه خط میشمره.اخه لعنتی کی میتونه با این روش های شما نویسنده بشه؟اصن مگه همه باید نویسنده بشن؟
ورمیداری یه انشای خفن چه میدونم مثلا در مورد هوش مصنوعی مینویسی؛ پامیشه میگه خوب نوشتیا ولی میدونی اگه اینو تو مسابقه بنویسی نمیری بالا.به جهنم.صد سال نمیخوام برم بالا.وقتی دانش اموزت میاد بالا  ته ایده ی انشاش اینه که  با توکل بر خدا میشود در هر کاری موفق شد باید ببینی کجای کارتو اشتباه کردی عزیزم.بایدوقتی یکی اینجوری میاد تو وبلاگش به عالم و ادم گیر میده بشینی به این فکر کنی ای کاش به جای اینکه یادشون بدم چجوری تواحساس واژه ها رتبه بیارن بهشون یاد میدادم که انقدر راحت درباره ی کاری که ازش سر در نمیارن نظر ندن:)همین میشه دیگه.
تقریبا یه هفته قبل، مسابقه احساس واژه ها بود.باید چند نفرو رو از هرپایه انتخاب میکردن که روشون کار کنن واسه مرحله اول مسابقه.تقریبا ساعت یک بود. همه استرس داشتن که عکسه چیه و فلان و اینا.(پایه هفتم و هشتم تصویر نویسیه)دوستم که سال قبل باهم تو همین مسابقه رفتیم بالا ، روز قبلش بهم گفته بود که امشب حتما بری تمرین کنی.تو دلم بهش خندیدم.با خودم گفتم اخه مگه نوشتنم تمرین میخواد؟ و واقعا شبش هیچ کاری نکردم.خلاصه همون لحظه که میخواستن عکسو بندازن رو تخته استرس گرفتم.باخودم گفتم بابا من تاحالا هیچ وقت تو نوشتن نموندم چرا این دفعه باید بمونم؟
وقتی عکسو انداختن رو تخته دندونامو به فشار دادم.این همون عکس لعنتی بود که امروز همه درموردش صحبت میکردن.اون عکس از زلزله که خونه هه خراب شده بود ولی بادکنکا از شب قبل هنوز به دیوار اویزون مونده بودن.شروع کردم به نوشتن. اول جزییاتو نوشتم. حالم داشت بهم میخورد.نمیدونم چرا اونجوری شده بودم .بعدشم تو چار پنج خط پیامو نوشتم. از پیامم راضی بودم.از یه جملش خیلی خوشم اومد. رفتم که خود انشا رو شروع کنم، هر چی فکر کردم نتونستم بنویسم. اصلا انگار مغزم قفل شده بود.میتونستم نورونا رو تصور کنم که داشتن سعی میکردن پیامو منتقل کنن اما نمیتونستن.اخرش داشت اشکم درمیومد فقط بیست دقیقه مونده بود ومن هنوز انتخاب نکره بودم که چه سبکی بنویسم.سعی کردم از انشاهای قبلیم کمک بگیرم ولی واقعا هیچی درست و حسابی یادم نیومد.خود کارمو گذاشتم رو میز برگشتم به اون دوستم که یه جورایی رقیبم محسوب میشد یه نگاهی انداختم.داشت تند تند مینوشت.یاد اون عکس از مسابقات شنا افتادم که رقیب مایکل فیلیپس یه لحظه تو دو ثانیه اخر سرشو چرخوند نگاش کرد.بازنده به برنده.این یکی که اومد تو ذهنم تیر خلاصو زد.برگمو جمع کردم پاک نویسا  رو مچاله کردم انداختم تو کیفم.وقتی داشتم وسایلمو جمع میکردم همون رقیبم با تعجب نگاهم کرد.یه لبخند بهش زدم از کلاس اومدم بیرون.حس خیلی بدیه که بیست و چهار نفر همزمان دارن مینویسن بعد تو مثل احمقا داری نگاشون میکنی.
دوییدم طبقه بالا معلم ادبیاتمو پیدا کردم بهش گفتم خانم متاسفم، ولی واقعا نمیتونم بنویسم.یکم نگام کرد بعد گفت فکر میکنی چرا اینجوری شد؟
صحنه خیلی تراژیک شده بود،داشت خندم میگرفت.
بهش گفتم نمیدونم واقعا چرا.همون جزییات و پیامی که نوشته بودم و تحویلش دادم.برگشتم پایین.معاونمون منو دید. اومد گفت: نوشتی؟افرین.ولی بیرون خیلی سرده ها بری تو کلاس بشینی بهتره.بعد همینجوری واستاد نگام کرد.منم برای اینکه خیلی ضایع نباشه رفتم دوباره تو کلاس نشستم .
با خونسردی  به عکس نگاه کردم.سعی کردم بفهمم چرا واقعا اینجوری شد.باخودم گفتم:بابا تقصیر تو نبوده که. تو تحت تاثیر فضای عکس قرار گرفتی.بعدش، بالافاصله از حرفم پشیمون شدم.باخودم فکر کردم که چقدر ما ادما احمقیم که واسه کارامون توجیهایی درست میکنیم که حتی بعضی وقتا خودمونم نمیفهمیم داریم خودمونو سرکار میزاریم.اخه احمق مگه تو حافظ ناظری ای که میخوای هم خودتو هم دیگرانو با این استدلالت سرکار بزاری؟ یکم که بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که چون این چند وقت کتاب  نخوندم اینجوری شد.شایدم هرچیز دیگه ای.
وقتی داشتم برمیگشتم خونه ،به این فکر کردم که احتمالا کرمانشاه،اگه من درموردش ننویسم راضی تره.به انشاهای قبلیم فکر کردم به کلیشه هایی که هزار بار به کار برده بودم.به تصویرایی که درموردشون نوشته بودم.ادمی که کتاب دستشه داره از توی سنگ رد میشه.ادمی که کتاب دستشه داره پرواز میکنه.ادمی که از کتابش داره به جای نردبون استفاده میکنه:)دنیا خیلی پیچیده تر از این حرفاس. با چار تا آرایه نوشتن و احساسی نوشتن و مطرح کردن دغدغه هایی که تاریخ انقضاشون گذشته بدون اینکه راه حلی براش پیدا بشه؛شاید بشه تو دوتا مسابقه رتبه اورد اما اینا چیزایی نیستن که توی دنیای واقعی جایی داشته باشن.اینا مثل فیلم بادیگارد حاتمی کیا ن.شاید در کوتاه مدت قشنگ باشن ولی واقعی نیستن.
الان که فکر میکنم خوشحالترم که نتونستم در موردش بنویسم.این اتفاقات واقعی تر و دردناک تر از اینن که ما با کلیشه بافتن بهشون توهین کنیم.
۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۹ ۱ نظر
atena aa