اینجا بخوان

روزنوشته های یک نوجوان

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدرسه» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۰۲ ب.ظ atena aa
از الان به بعد..

از الان به بعد..

 

 

خیله خب.برو‌ کنار.بالاخره میخوام حرف بزنم.باید قبل ازاین‌که مدرسه‌ها شروع بشه حرف بزنم.باید تموم کنم این قضیه رو بالاخره.

 

خیلی‌وقته که از مسافرت اومدیم.اومدم این‌جا سفرنامه بنویسم گفتم ولش کن.رفتم عکس‌های مسافرت رو برای دوستام بفرستم گفتم ولش کن.کی اهمیت میده که تو کجا رفتی؟ نشستم برنامه ریختم دوباره برای انجام دادن‌ کارام.نتیجه داد.گفتم بیام اینجا بنویسم که گفتم ولش‌کن.تنبلی نبود که ننوشتم،با انرژی داشتم کارام‌و میکردم.انگیزه داشتم و دارم.خلاصه میگم که تنبلی نبود که ننوشتم.

 

کلی چیزای جدید و نیومدم اینجا بنویسم یا به کسی بگم.کلی فکرکردم راجع به حرف‌زدن با دوستام.وقتی کسی‌رو ندارم که باهاش حرف بزنم که معمولا هم‌ همینطوره توی ذهنم تجسم میکنم که دارم با یکی حرف میزنم و براش همه‌چیزو تعریف میکنم.این مدت هم همش همینطور بود.تو ذهنم یا داشتم با یکی حرف میزدم یا داشتم به ایده‌ی پست‌هایی که اینجا میتونم بنویسم فکرمیکردم.

 

همینجوری گذشت،دیدم ای‌وای،چرا من اینجوری شدم؟دیگه احساسات عجیب‌غریب ندارم.همین چند ماه پیش بود که دیدم وای چقدر احساساتم میتونن پیچیده‌ باشن.الان انگار که یه‌دفعه ای شیش‌هفت سال بزرگ شده‌باشم دیگه هیچی مثل قبل پیچیده نیست.یک نفر بهم گفت که ممکنه اینجوری بشه.ولی فکر نمی‌کردم انقدر زود اون دوره رو ازدست‌داده‌باشم.نمیدونم شایدم انقدر توش غرق شدم که متوجه‌ش نمیشم.دیگه انگار اون غده‌ی آنالیزمغزیم رو از دست‌دادم.قبلنا حتی وقتی‌که معلم داشت سرم داد میزد وتیکه‌مینداخت به جای حرص‌خوردن میرفتم تو بهر اینکه چه هورمونی توی بدنش ترشح شده که باعث‌شده انقدرعصبانی باشه یا ما میتونیم توی هوش‌مصنوعی مفهوم حمله‌ی‌شخصی رو تعریف کنیم؟الان دیگه نمیتونم اونجوری باشم.الان فوقش اگه کسی اونجوری باهام رفتارکنه زل میزنم به خط اتوی‌ لباس طرف و میرم تو فکرهیچی.خب بازم همه‌ی اینا اتفاق افتاد و من نیومدم که اینجا بنویسم.قبلنا حوصله‌داشتم که جواب آدما رو بدم.الان فقط سکوت میکنم.نه اینکه عاقل دهری باشم یا یه همچین چیزی ، فقط دیگه حوصله‌ ندارم.حوصله حرف‌زدن ندارم.حوصله‌ی ارتباط برقرار کردن ندارم.آخرین‌بار که خواستم تلاش کنم برای حرف‌زدن،حرف‌زدن که میگم منظورم بیان مشکلاته ،طرف تلفن رو روم قطع‌کرد.دقیقا همونجایی که داشتم‌میگفتم ببین من خیلی به خودم فشار آوردم که بهت زنگ‌زدم،اگه وقت نداری بگو.خب انتظارش رو نداشتم.طرف کار بدی کرد.دقیقا همونجایی که داشتم منفجرمیشدم.

 

مشار مدرسه آخرین بار بهم گفت که حرف بزن با دوستات با آدما.گفتم من که حرف میزنم.گفت خودت میدونی منظورم چی بود.

 

این‌که این‌مدت نیومدم اینجا بنویسم همش به‌خاطر این بود که میترسیدم دوباره ارتباط برقرار کنم. من آخرین وطیفه نسبت به حرف‌مشاور رو انجام ‌دادم.عکسا رو برای دوستم فرستادم و باهاش تلفنی حرف‌زدم.هر موقع که میخوام‌بشینم فرندز نگاه ‌کنم به خودم یادآوری‌ میکنم که اینا همش تخیلیه.هیچ‌وقت پیش‌نمیاد که آدم این‌همه دوست‌خوب داشته‌باشه که بهش اهمیت بدن.هربار یادم میاد که من هفت‌تا دوست‌ صمیمی توی مدرسه دارم که همشون میدونن من وبلاگ دارم وفقط یک‌نفر ازونا هست که آدرس اینجا رو داره.برای بقیه هیچ اهمیتی نداره.درواقع.یک‌بار به یکیشون گفتم میخوای بهت آدرس وبلاگمو بدم.گفت ایی.گفتم مرسی خدافظ.و اون یه نفر رتبه‌ی دوم رو تو بهترین دوستای من داشت.

 

 

 

خب حرف نمیزنی میگن خاک‌برسرت،چپیدی توی اون اتاق با اون لپ‌تاپ مسخره‌ت با هیچکی حرف نمیزنی اخلاقتم که روزبه‌روز داره بدترمیشه.حرفم میزنی تلفن رو روت قطع‌میکنن.مشکل از منه اما نه اونجوری که به‌نظرمیاد.اگه بخوام توارتباط برقرارکردن با آدما مشکلی ندارم.معمولا همیشه میتونم کارخودمو راه‌بندازم اما میترسم از ارتباط برقرار کردن؛اینو گفتم که به حساب هرچی گزاشتین، نزارین به حساب اون.خلاصه که من لاک خودم رو ترجیح‌میدم.ساکته،آرومه و حاشیه نداره.هیچ‌کس هم نمیتونه بهم گیر بده.همینجا برای ‌این‌که نترکم کافیه.یه عده‌م هستن که لطف‌میکنن میان چرت‌و‌پرت های من‌رو میخونن.فقط هم دو‌تا دوست واقعی دارم .همین برام کافیه.مدرسه داره شروع‌میشه.خب امسال قراره یکم آروم‌تر باشه.چندلر میگفت شوخی‌رو به عنوان مکانیزم دفاعیش انتخاب‌کرده.منم این روش رو انتخاب‌میکنم.

 

۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۲ ۲ نظر
atena aa

اتفاقات واقعی

من نوشتن رو دوست دارم ولی هیچ وقت (در قالب) نوشتن رو درک نکردم. نمیفهمم چرا باید تو نوشتن بند نویسی رو رعایت کنیم؛ نمیفهمم چرا داورا قبل ازین که به زیبایی نوشتنت توجه کنن به ساختارش نمره میدن.به نظر من کسی که واقعا نویسنده باشه نباید خودشو درگیر این جزییات رو اعصاب بکنه.
معلم میاد تو کلاس از طرز نوشتن صحبت میکنه.اخه اصلا کسی میتونه با روش هایی که اداره اموزش پرورش ایران مشخص میکنه بنویسه؟اخه کی میتونه بگه مثلا فلان روش نوشتن درسته یاغلطه؟دانش اموز میاد انشاشو میخونه میگه تکرارتو اشتباه به کار بردی. معلومه دیگه به جای اینکه بگه برین چار تا کتاب بخونین شاید از نوشتن خوشتون بیاد، بتونین جوری بنویسین که چار نفر خوششون بیاد،میاد تعداد ارایه هارو تو یه خط میشمره.اخه لعنتی کی میتونه با این روش های شما نویسنده بشه؟اصن مگه همه باید نویسنده بشن؟
ورمیداری یه انشای خفن چه میدونم مثلا در مورد هوش مصنوعی مینویسی؛ پامیشه میگه خوب نوشتیا ولی میدونی اگه اینو تو مسابقه بنویسی نمیری بالا.به جهنم.صد سال نمیخوام برم بالا.وقتی دانش اموزت میاد بالا  ته ایده ی انشاش اینه که  با توکل بر خدا میشود در هر کاری موفق شد باید ببینی کجای کارتو اشتباه کردی عزیزم.بایدوقتی یکی اینجوری میاد تو وبلاگش به عالم و ادم گیر میده بشینی به این فکر کنی ای کاش به جای اینکه یادشون بدم چجوری تواحساس واژه ها رتبه بیارن بهشون یاد میدادم که انقدر راحت درباره ی کاری که ازش سر در نمیارن نظر ندن:)همین میشه دیگه.
تقریبا یه هفته قبل، مسابقه احساس واژه ها بود.باید چند نفرو رو از هرپایه انتخاب میکردن که روشون کار کنن واسه مرحله اول مسابقه.تقریبا ساعت یک بود. همه استرس داشتن که عکسه چیه و فلان و اینا.(پایه هفتم و هشتم تصویر نویسیه)دوستم که سال قبل باهم تو همین مسابقه رفتیم بالا ، روز قبلش بهم گفته بود که امشب حتما بری تمرین کنی.تو دلم بهش خندیدم.با خودم گفتم اخه مگه نوشتنم تمرین میخواد؟ و واقعا شبش هیچ کاری نکردم.خلاصه همون لحظه که میخواستن عکسو بندازن رو تخته استرس گرفتم.باخودم گفتم بابا من تاحالا هیچ وقت تو نوشتن نموندم چرا این دفعه باید بمونم؟
وقتی عکسو انداختن رو تخته دندونامو به فشار دادم.این همون عکس لعنتی بود که امروز همه درموردش صحبت میکردن.اون عکس از زلزله که خونه هه خراب شده بود ولی بادکنکا از شب قبل هنوز به دیوار اویزون مونده بودن.شروع کردم به نوشتن. اول جزییاتو نوشتم. حالم داشت بهم میخورد.نمیدونم چرا اونجوری شده بودم .بعدشم تو چار پنج خط پیامو نوشتم. از پیامم راضی بودم.از یه جملش خیلی خوشم اومد. رفتم که خود انشا رو شروع کنم، هر چی فکر کردم نتونستم بنویسم. اصلا انگار مغزم قفل شده بود.میتونستم نورونا رو تصور کنم که داشتن سعی میکردن پیامو منتقل کنن اما نمیتونستن.اخرش داشت اشکم درمیومد فقط بیست دقیقه مونده بود ومن هنوز انتخاب نکره بودم که چه سبکی بنویسم.سعی کردم از انشاهای قبلیم کمک بگیرم ولی واقعا هیچی درست و حسابی یادم نیومد.خود کارمو گذاشتم رو میز برگشتم به اون دوستم که یه جورایی رقیبم محسوب میشد یه نگاهی انداختم.داشت تند تند مینوشت.یاد اون عکس از مسابقات شنا افتادم که رقیب مایکل فیلیپس یه لحظه تو دو ثانیه اخر سرشو چرخوند نگاش کرد.بازنده به برنده.این یکی که اومد تو ذهنم تیر خلاصو زد.برگمو جمع کردم پاک نویسا  رو مچاله کردم انداختم تو کیفم.وقتی داشتم وسایلمو جمع میکردم همون رقیبم با تعجب نگاهم کرد.یه لبخند بهش زدم از کلاس اومدم بیرون.حس خیلی بدیه که بیست و چهار نفر همزمان دارن مینویسن بعد تو مثل احمقا داری نگاشون میکنی.
دوییدم طبقه بالا معلم ادبیاتمو پیدا کردم بهش گفتم خانم متاسفم، ولی واقعا نمیتونم بنویسم.یکم نگام کرد بعد گفت فکر میکنی چرا اینجوری شد؟
صحنه خیلی تراژیک شده بود،داشت خندم میگرفت.
بهش گفتم نمیدونم واقعا چرا.همون جزییات و پیامی که نوشته بودم و تحویلش دادم.برگشتم پایین.معاونمون منو دید. اومد گفت: نوشتی؟افرین.ولی بیرون خیلی سرده ها بری تو کلاس بشینی بهتره.بعد همینجوری واستاد نگام کرد.منم برای اینکه خیلی ضایع نباشه رفتم دوباره تو کلاس نشستم .
با خونسردی  به عکس نگاه کردم.سعی کردم بفهمم چرا واقعا اینجوری شد.باخودم گفتم:بابا تقصیر تو نبوده که. تو تحت تاثیر فضای عکس قرار گرفتی.بعدش، بالافاصله از حرفم پشیمون شدم.باخودم فکر کردم که چقدر ما ادما احمقیم که واسه کارامون توجیهایی درست میکنیم که حتی بعضی وقتا خودمونم نمیفهمیم داریم خودمونو سرکار میزاریم.اخه احمق مگه تو حافظ ناظری ای که میخوای هم خودتو هم دیگرانو با این استدلالت سرکار بزاری؟ یکم که بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که چون این چند وقت کتاب  نخوندم اینجوری شد.شایدم هرچیز دیگه ای.
وقتی داشتم برمیگشتم خونه ،به این فکر کردم که احتمالا کرمانشاه،اگه من درموردش ننویسم راضی تره.به انشاهای قبلیم فکر کردم به کلیشه هایی که هزار بار به کار برده بودم.به تصویرایی که درموردشون نوشته بودم.ادمی که کتاب دستشه داره از توی سنگ رد میشه.ادمی که کتاب دستشه داره پرواز میکنه.ادمی که از کتابش داره به جای نردبون استفاده میکنه:)دنیا خیلی پیچیده تر از این حرفاس. با چار تا آرایه نوشتن و احساسی نوشتن و مطرح کردن دغدغه هایی که تاریخ انقضاشون گذشته بدون اینکه راه حلی براش پیدا بشه؛شاید بشه تو دوتا مسابقه رتبه اورد اما اینا چیزایی نیستن که توی دنیای واقعی جایی داشته باشن.اینا مثل فیلم بادیگارد حاتمی کیا ن.شاید در کوتاه مدت قشنگ باشن ولی واقعی نیستن.
الان که فکر میکنم خوشحالترم که نتونستم در موردش بنویسم.این اتفاقات واقعی تر و دردناک تر از اینن که ما با کلیشه بافتن بهشون توهین کنیم.
۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۹ ۱ نظر
atena aa

شاعرانه یا سیاسی؟هردوش.

دوتا پست دردست انتشار دارم ولی انقدر این چند وقته که مدرسه ها شروع شده اتفاق جالب افتاده که دلم نیومد خوشگل ترین اتفاقشو اینجا ننویسم.

دیروز همینجوری داشتیم با دوستام قدم میزدم که یهویی دوستم برگشت گفت:

وااای!راااستی!یادم رفت بگم!اتنا تو روژیا رو میشناسی؟

 -کی؟

-روژیا.دوست باران.اها.اونجاس..همونیه که داره حرف میزنه.

-اون قدبلنده رو میگی؟

-نه خنگول.اون که فهیمه س اون یکی.

-اها!خب مگه چی شده؟

-میدونستی شعر میگه؟

-چی؟

-شعر میگه.یه شعرای قشنگیم میگه که خدامیدونه.

-جدیییییی؟؟؟اصن بش نمیاد تو فاز ادبیات باشه.حالا چه جور شعرایی میگه؟

-امروز که یه یکیشو خوند درمورد زن بود.ولی مث اینکه سیاسی ام میگه.

-وااااااای!توروخدا!سیااااسی؟دمش گرم خدایی.بزار برم باهاش حرف بزنم.چرا زود تر نگفتی؟

-اعه دیوونه.خب میری دیگه.الان ضایعس.بزار زنگ بخوره.

خلاصه،بعد ازینکه دوستام اجازه دادن من تشریفمو ببرم سریع رفتم پیداش کردم و سر حرفو باهاش باز کردم.دوستم راست میگفت.همون شعری رو که درباره ی زن بود برام خوند.واقعا قشنگ بود.من که چیزی از خود متن شعر یادم نیست.ولی یادمه از محدودیتا گفته بود.ازین گفته که چه جوری بعضی وقتا خود خانوما باعث ضایع شدن حقشون میشن.واقعا به جا بود.بعدش که لطف کرد شعرشو خوند ازش پرسیدم که تا حالا مسابقات فرهنگی هنری اموزش پرورشو شرکت کرده؟

که گفت:اره شرکت کردم.. همیشه م اول ناحیه شدم.


میخواستم بهش بگم که از همین الانم مشخصه که اینده روشنی داری.ولی نگفتم چون فکر کردم زیادی کلیشه ای میشه.به جاش بهش بابت استعدادش تبریک گفتم و گفتم که واقعا بهش ازین بابت حسودیم میشه:)

دیگه نشد بیشتر ازین باهاش حرف بزنم چون معلما رفتن سر کلاس،ولی میخوام برم باهاش حرف بزنم که اگه میشه با اجازه خودش و با اسم خودش یکی از شعراشو اینجا بذارم.


۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۵ ۱ نظر
atena aa