اینجا بخوان

روزنوشته های یک نوجوان

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شاعرانه یا سیاسی؟هردوش.

دوتا پست دردست انتشار دارم ولی انقدر این چند وقته که مدرسه ها شروع شده اتفاق جالب افتاده که دلم نیومد خوشگل ترین اتفاقشو اینجا ننویسم.

دیروز همینجوری داشتیم با دوستام قدم میزدم که یهویی دوستم برگشت گفت:

وااای!راااستی!یادم رفت بگم!اتنا تو روژیا رو میشناسی؟

 -کی؟

-روژیا.دوست باران.اها.اونجاس..همونیه که داره حرف میزنه.

-اون قدبلنده رو میگی؟

-نه خنگول.اون که فهیمه س اون یکی.

-اها!خب مگه چی شده؟

-میدونستی شعر میگه؟

-چی؟

-شعر میگه.یه شعرای قشنگیم میگه که خدامیدونه.

-جدیییییی؟؟؟اصن بش نمیاد تو فاز ادبیات باشه.حالا چه جور شعرایی میگه؟

-امروز که یه یکیشو خوند درمورد زن بود.ولی مث اینکه سیاسی ام میگه.

-وااااااای!توروخدا!سیااااسی؟دمش گرم خدایی.بزار برم باهاش حرف بزنم.چرا زود تر نگفتی؟

-اعه دیوونه.خب میری دیگه.الان ضایعس.بزار زنگ بخوره.

خلاصه،بعد ازینکه دوستام اجازه دادن من تشریفمو ببرم سریع رفتم پیداش کردم و سر حرفو باهاش باز کردم.دوستم راست میگفت.همون شعری رو که درباره ی زن بود برام خوند.واقعا قشنگ بود.من که چیزی از خود متن شعر یادم نیست.ولی یادمه از محدودیتا گفته بود.ازین گفته که چه جوری بعضی وقتا خود خانوما باعث ضایع شدن حقشون میشن.واقعا به جا بود.بعدش که لطف کرد شعرشو خوند ازش پرسیدم که تا حالا مسابقات فرهنگی هنری اموزش پرورشو شرکت کرده؟

که گفت:اره شرکت کردم.. همیشه م اول ناحیه شدم.


میخواستم بهش بگم که از همین الانم مشخصه که اینده روشنی داری.ولی نگفتم چون فکر کردم زیادی کلیشه ای میشه.به جاش بهش بابت استعدادش تبریک گفتم و گفتم که واقعا بهش ازین بابت حسودیم میشه:)

دیگه نشد بیشتر ازین باهاش حرف بزنم چون معلما رفتن سر کلاس،ولی میخوام برم باهاش حرف بزنم که اگه میشه با اجازه خودش و با اسم خودش یکی از شعراشو اینجا بذارم.


۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۵ ۱ نظر
atena aa
سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۱ ب.ظ atena aa
اجسام از آن چه در آینه می‌بینید به شما نزدیک ترند!

اجسام از آن چه در آینه می‌بینید به شما نزدیک ترند!

چند سال پیش، تقریبا کلاس چهارم بودم که بالاخره بعد دوسال تصمیممو گرفتم. میخواستم دکتر بشم.اونهم نه هر دکتری.جراح مغز و اعصاب.ازهمون اولم از مغز خوشم میومد.قبلش میخواستم وکیل بشم و حق زنایی که شوهراشون بهشون ظلم میکنن و بگیرم یا میخواستم تحت تاثیر دکتری که یه دفعه ای تو شهرمون معروف شده بود دکتر گیاهی بشم.خو بچه بودم دیگه:)))ولی یادمه با اینکه من ادم خیلی خیلی خیلی به تعویق انداز و به طبع تنبلی هستم اون موقع خیلی برای نزدیک شدن به هدفم تلاش کردم.

راستشو بخواین تنها تلاشم این بود که رفتم همه جا گفتم میخوام دکتر بشم:)))

ولی به مرور زمان تغییر کردم ودر واقع عاقل تر شدم.در این حد که اگه کسی بهم میگفت که میخواد دکتر بشه،همون‌جا تیکه‌تیکه‌ش میکردم:)

بزرگ ترین سوالم این بود که این همه بچه واقعا هیچ هدفی توی زندگیشون ندارن؟چون بنظرم وقتی کسی میگفت میخوام دکتر بشم واقعا هیچ هدف قابل دسترس و جالب توجهی توی زندگیش نداشت.(البته هنوزم همین فکرو میکنم:))

الانم که دوستامو نگاه میکنم هنوزم همون وضعیته.یعنی واقعا به جز تعداد اندکی،کسی رو نمیشناسم که یکم سیستمی تر از پدرمادری که معمولا به دنبال پیشوند اقای مهندس یا خانم دکتر برای بچه هاشون هستن، فکرکنه.(میدونم،خیلی تکراریه)

امروز که سر کلاس فناوری داشتیم بحث میکردیم،معلم داشت تعریف میکرد که یکی از دانش اموزاش خیلی هنردوست داشته،مادر پدرش مجبورش کردن بره ریاضی:))))

همه تقریبا داشتن باهاش همراهی میکردنو میگفتن که ارههه،خیلی بده که مادرپدرا بچه شونو مجبور کننو ازهمین جور حرفا!

بعد یکی از بچه ها گفت:خانم اخه چرا ریاضی؟ریاضی که بازار کار نداره.ادمو هیچ جا استخدام نمیکنن.براهمین انقدر بیکار توجامعه ریخته.

و در کمال تعجب معلم من به جایی این که بگه مگه حتما باید جایی استخدامت کنن برداشت گفت:نمیدونم والا...منم میخواستم بش بگم حالا چرا ریاضی؟حداقل میرفتی تجربی که اگه قبول میشدی بعدا یکم پول در میاوردی.

اخه عزیییزم:/مگه نو همین الان نمیگفتی کاروفناوری درس زندگیه.شماباید بتونین دراینده برای خودتون پول دربیارید.نباید که حتما ریاضی و فیزیک و شیمی بخونین!

مگه تو الان اینارو نمیگفتی؟

واقعا نمیفهمم مگه ادم باید جایی استخدام بشه اخه؟اون چمیدونم مهندس فلان یعنی انقدر خلاقیت نداره که بره برای خودش کسب و کار راه بندازه؟

تازه اینا خوبه برداشته میگه:اون مهندس بدبختی که تا دکتری خونده،الان رفته رستوران زده.واقعا این حقشه؟این همه وقت گذاشته برای درس خوندن،الان باید رستوران دار باشه؟

خب اخه عزیزم«اگه اون طرف شما یکم قدرت تفکر دراز مدت داشت هیچ وقت نمیومد زندگیشو عمرشو تلف کنه تا دکتری بگیره!حالام که یکم خلاقیت به خرج داده رفته رستوران زده،بیا بشین ازین حرفا بزن:/»

اخرش به این نتیجه رسیدم که اگه گوش نکنم بهتره.نشستم فکر کردم که نه تنها ما هنوز خیلی تا این که به بچه هامون یاد بدیم که خودکفا باشن و یه کم به کار افرینی فکرکنن و منتظر نباشن یه جا استخدامشون کنن فاصله داریم ،بلکه هنوز به یک قدمی اینم نرسیدیم که بگیم:اهای ملت،حواستون باشه ها!تکنولوژِی داره همه جارو میگیره!تا چند وقت دیگه هوش مصنوعی میاد رو کار!دیگه شغلای زیادی که ادما توشون دخیل باشن باقی نمیمونه!حواستون باشه دارین چه اینده ای رو انتخاب میکنین.اینده ای رو که توش مفید باشین یا اینده ای که تو هیچ کجاش جا نشید.

اگه به دور وبرتون نگاه کنید مثال های واضحش رو میبینید.دیگه نمیتونیم بگیم :اره!تا تکنولوژی بیاد ایران طول میکشه.مثالش همین تاکسی های اینترنتی،نمونه های وطنیش زیاده،ندیدید چطور اومد جای تاکسیای دربستی و تلفنی رو گرفت؟

اره عزیزم!جلوی تکنولوژِی رو نمیشه گرفت.

میدونید،فقط میخواستم بگم که ما هنوز تا فهمیدن این قضیه خیلی فاصله داریم!فقط امیدوارم اون روزی که این اتفاق می افته،شوکه نشیم!



۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۶:۲۱ ۰ نظر
atena aa

معرفی میکنم : منبع معتبر


دقیقا پارسال و و اولین باری که من مدرسه م رو بعد از شش سال عوض کرده بودم یادمه روز اولی که وارد کلاس شدم بعد از حدود نیم ساعت با یک نفر سر این که چرا دلیل منطقی برای ندادن قمقمه ش به یکی از بچه های دیگه که داشت از تشنگی تلف میشد، نمی اورد دعوام شد.

البته شما به دل نگیرید،پارسال کوچیکتر بودم وفکر میکردم اگه میتونم استدلال کنم اجازه دارم توی انتخاب های شخصی دیگران هم دخالت کنم به هر حال

بعد از حدود سه چهار روز که از هفته ی اول مهر گذشت بعد از  اولین کلاس قران زنگ تفریح بچه ها دور هم جمع شدیم و یک دفعه بحث تعبیر خواب و این قضایا شد.اونجا بود که من بدترین اشتباه سالمو کردم و از دهنم در رفت که:اقا!من به تعبیر خواب اعتقاد ندارم.

بعد از حدودا ده ثانیه سکوت یکی از بچه ها گفت:جدی میگی؟

گفتم:خوووب اره دیگه.حالا بیخیا...

-واقعا اعتقاد نداری؟

-نه

-واااااااقعا؟

- میخواین بگم چرا؟

-بگو

بدیهیه که بحث بعد یه مدت داغ شد.وجا داره بهتون بگم که باید قیافه من رو بعد از اون بحث میدیدین.از عصبانیت صورتم قرمز شده بود .ازین که انقدر چرت وپرت شنیده بودم داشت از گوشام دود بیرون میزد.ویه چیز دیگه م این بود که بعد از اون بحث انگار همه کلاس تصمیم گرفتن به من ثابت کنن که همچین قضیه ای هست و من چقد احمق و حتی غرب زده:-))هستم که اعتقاد ندارم.

جالب تر اینکه من خودم بعد یه مدت بیخیال شده بودم و میگفتم اقا اصلا به من چه!اصل مهم بحث کردن اینه که شما نباید بخوای طرفتو قانع کنی!

ولی خب کو گوش شنوا؟

بعد ازین که چند تا ازبچه ها چند تا خاطره از مامان بزرگاشون تعریف کردن که خواب دیدن و بعد دقیقا تعبیرش براشون اتفاق افتاده (نمیدونم چرا تو این بحثا همیشه یه خاطره از مادربزرگ و خاله و دایی وعمو هست:-)))و بقیه رفتن چند تا کتاب تعبیر خواب اوردن و منم خیلی ریلکس :-/ دلایل خودمو گفتم،دست به دامن اخرین مدرک شدن و هفته بعد دوباره سر کلاس قران :

-خانم ببخشید میشه یه کم درباره تعبیر خواب برامون توضیح بدین؟اخه یکی از بچه ها هس که بش اعتقاد نداره.

خانم ابروهاشو برد بالا :کی ؟

-آتنا

وباز همون استدلالای قبلی فقط این بار اززبون معلم:-/

و جالب تر اینه که بچه ها بعد از کلاس انتظار داشتن که من و قتی معلممون داره این حرفو بهم میزنه کااااملا قانع شده باشم

اخه شما بگین : مدرک معتبر تر ازاین:-)؟

واقعا که بچه ها !رفتین از معلمی پرسیدین که حتی طبق سیستم مدرک گرای ما هم ادم باسوادی محسوب نمیشه!

ولی بزرگ ترین نتیجه ای که بعد این قضیه نصیبم شد این بود که بعد ازاون معلم به من به چشم انگل جامعه نگاه میکرد.

بابا چیکار کردم مگه؟فقط یه کم مخالفت.

حدودا بعد از سه ماه از بسته شدن اون پرونده،من توی کلاس و حتی مدرسه معروف شدم به :خانوم منبع معتبر

با اینکه خیلی ازینکه کسی روم لقب بزاره خوشم نمیاد ولی ازیه چیز این قضیه خوشحال شدم و اونم این بود که هر چند کم ولی  طی این بحثا،بالاخره موفق شدم که اهمیت منبع معتبر رو به بچه های کلاسمون بشناسونم.و این هنوزم مشکل بزرگیه به نظر من. واقعا چقدرر افتضاحه که یه معلم مثلا کار وفناوری هنوز از تلگرام و حتی بدتر از اون ،از تلویزیون اطلاعات جمع اوری میکنه وهمینطور باعث ایجاد یه چرخه ی بزرگ از بچه هایی میشه که دراینده ممکنه هر حرفی رو باور کنن.

ودر مورد اون پرونده که در واقع صورت مسیله درش به جای حل شدن پاک شد باید بگم که من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم:

-چرا پاک شد؟چون من به این نتیجه رسیدم که بحث خییلی ریشه ای تر ازین حرفاست و وقت من خیلی ارزشمند تر ازونه که بخوام کسی رو قانع کنم.ازمن به شما نصیحت:حتی نزدیک این بحثام نشین هر چقدرم که وسوسه انگیز باشن.(البته احتمالا من کوچیک تر از اونیم که بخوام شما رو نصیحت کنم)

-یه چیز خیلی مهم تر که یاد گرفتم این بود که وقتی تازه وارد یه جمعی شدم اول یه براورد کلی از میانگین شعور جمعیش بکنم بعد شروع به حرف زدن بکنم چون طبعات این قضیه رو این بار تجربه کردم.

-و در نهایت چیزی که فهمیدم این بود که ما توی مدرسه هامون علاوه بر خیلی مهارتای دیگه که به بچه ها یاد نمیدیم مهم ترین مهارتم یاد نمیدیم و اون تحمل وقبول کردن نظرات مخالفه و حتی بالاتر از اون یک درصد فکر کردن به اینکه شاید اون نظرم درست باشه.(تکراری ترین بحث)

---------------------------------------------------------------------

اون موضوعی که سرش توی کلاس بحث شد موضوع خیلی ریشه ای تراز تعبیرخوابی بود که اینجا نوشتم. نوشتم تعبیر خواب چون به نظرم صحبت درمورد خرافات بودنش،توضیح واضحاته و نمیخواستم یه بحث دیگه دوباره اینجا شکل بگیره.

دوستانی که معتقد هستن توضیح واضحات نیست نظرشون محترمه ولی کامنت گذاشتن اینجا دراین مورد به نظر من وقت تلف کردنه.

ممنون

 

 

 

 

۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۶:۰۸ ۲ نظر
atena aa