اینجا بخوان

روزنوشته های یک نوجوان

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۲۷ ب.ظ atena aa
رهاورد بلندترین سفر

رهاورد بلندترین سفر

داشتن یک دوست خوب،خیلی کار سختیست.ازآن دوست هایی که انقدر میفهمند که آدم دلش میخواهد هر روز ببیندشان.انقدر باشعورند که وقتی نیستند آدم انقدر معیارهایش را برای داشتن یک دوست باشعور بالا میبرد که دیگر نمیتواند برود در جمع دوستان دیگرش بنشیند.درست است که میگویند آدم باید با کسانی که افکارشان به هم شبیه نیست هم نشست و برخاست کند ولی بعد ازمدت ها دیدن یک دوست با افکار نزدیک به خودت خوشحال کننده ترین چیز دنیاست.دوست خوب از آن دسته آدم هاییست که حتی اگر ده سال هم نبینیدش باز هم او را به یاد میآورید و برایش دلتنگ میشوید.داشتن یک دوست خوب،سخت ترین و شیرین ترین چیز دنیاست.دوست خوب از آن جنس آدم هایی که دغدغه های بزرگ دارند.هربار که با آن ها حرف میزنی و میپرسی کتاب چه خوانده ای؟ده تا کتاب جلوی رویت ردیف میکند.از آن جنس ادم هایی چیز هایی که برای ادم مهم است را مسخره نمیکنندو همیشه مهربانانه به آدم مشورت میدهند.از آن جنس دوست هایی که واقعا دوست هستند و کمبودشان خیلی احساس میشود.و آدم دم به دقیقه که اکسیژن فرهیختگی اش پایین میآید دلش میخواهد آن هارا ببیند.از آن نوع آدم هایی که باید بلندترین سفر ها را بکنی که بتوانی مانندشان رابیابی .از آن دسته آدم هایی که بیشعوری آدم هایی مثل من را تحمل میکنند:)
از آن دسته آدم هایی که پرنیان اند:)مخصوصا پرنیان رضاییان اند:).
از تمام پرنیان های دنیا خواهش میشود همیشه کنار دوستانشان بمانند و آن ها را فراموش نکنند:)
پی نوشت:احتمالا جای این پست های اینجوری توی اینستاگرام است ولی واقعا دلم نیامد این یکی را اینجا ننویسم.
۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۷ ۲ نظر
atena aa

در باب حکمت تنبلی

من دوسال کامل از عمرم را هدر دادم.وقتی میگویم دوسال منظورم اینست که از وقتی که یک چیز درست و حسابی از دنیای اطرافم فهمیدم.تقریبا از دوازده سالگی.نه که در این چند سال دست آوردی نداشته باشم.مدرسه تیزهوشان قبول شدم.المپیاد،به مرحله ی اخر را پیدا کردم و رتبه اوردم.توی مسابقات فرهنگی هنری رتبه اوردم.ازینجور چیزها زیاد توی کارنامه ام دارم.ولی کارنامه ها هیچ وقت بدرد بخور نبوده اند.به جز اینکه یا اینقدر ادم را به خودش مغرور میکند که ضررش بیشتر به خود فرد میرسد.یا اینقدرحواسش را به گذشته پرت میکند که آینده اش به فنا میرود.کارنامه ی من هم به دردم نمیخورد.نه که اصلا به این دستاورد ها هیچ حسی نداشته باشم،ولی همان خورده ریزه حس خود خفن پنداری تهش حسابم را رسیده است. اگر مغزم را به یک گوشی پرچمدار یک برند تشبیه کنم"صرفا به خاطر کارکرد مغز"،که چندین سال دست صاحب شلخته و تنبلش به زمین و زمان خورده ست و هزار بلا سرش امده ست،تنها افتخار صاحب آن گوشی اینست که گوشی ای دستش گرفته ست که اسم پرچمدار رویش است.و هر بار که میخواهد کمی در رفتارش تجدید نطر کند و از گوشی بیچاره اش بهتر مراقبت کند،یکی را میبیند که گوشی مدل پایین تری از او دارد یا یک تعریف از یک جایی درباره ی مدل موبایلش میشنود و همان ها برایش کافی است.دوتا بازخورد از محیط دیگر همه چیز را از یاد او میبرد.فکر میکند گوشی اش تا اخر پرچمدار میماند و همه ی انتظار های اورا تا ابد براورده میکند.ولی متاسفانه یا خوشبختانه هیچ چیز تا اخر یک جور نمیماند...

نمیدانم چقدر مثالم ملموس بود،ولی من دقیقا همین حس را نسبت به دوسال گذشته دارم.توی مدرسه،که طبعا از نظر اجتماعی محیط جذابیست،به بازخورد های دلخواهم رسیده بودم.اسمم همیشه روی بردها بود.حتی اگر هیچی هم درس نمیخواندم.دوست های زیادی داشتم و معلم ها همیشه نظر های خوبی درموردم داشتند.(چقدر حال به هم زن شد!ببخشید:)) )این اخرها حتی دیگر هدفی هم نداشتم.فقط جلو میرفتم.ولی دیگر یک جایی بس بود.خوردم به دیوار.درس نخواندم ،نخواندم و نخواندم تا کم کم نمره هایم پایین آمد.افتضاح بود.من تا آن موقع هیچ وقت واقعا در هیچ رقابتی نباخته بودم.واقعا.ولی از اوایل امسال باخت هایم شروع شد.در چشم معلم های درس هایی مثل ریاضی و شیمی دیگر توی چشم نبودم.میگویم ریاضی و شیمی،چون میخواهم درس هایی را بگویم که احتیاج به تمرین دارند.ولی باز هم ادم نشدم.تا اینکه یک روز خبردار شدم نمره ی هندسه ام را دوازده و نیم:)) شده ام.واااقعا افتضاح بود:)))دیگر بیشتر از این نتوانستم وضعیت خودم را تحمل کنم .

تا اینکه برادر عزیز،لطف کرد وبرایم نمودار بالا راکشید وتوضیح داد روی نمودار، تلاش و بازخورد با هم پیش نمیروند.همانطور که در نمودار میبینید.دلیل اینکه من این همه مدت درس نخوانده بودم ولی نمره های خوبی گرفته بودم همین بود.درسی که مدتی میخواندم کمکم کرده بود.دلیل افت ناگهانی هم کاملا مشخص است.(در واقع خیلی هم ناگهانی نیست.)

بعد از این قضیه من برای امتحان بعدی هندسه واقعا تلاش کردم.بازخورد خوبی داشت ولی طبق نمودار هنوز مانده بود که خط تمرین و بازخورد روی هم قرار بگیرند.توی این دوسال علاوه بر درس نخواندن کار دیگرم را هم انجام ندادم.میتوانستم زود تر برنامه نویسی را شروع کنم و یا روی انگلیسی ام کار کنم یا هرچیز دیگری.ولی هیچ کدام را انجام ندادم..ولی امسال واقعا نشستم و سه تا هدف اصلی ای که باید دنبالشان میکردم را مشخص کردم.تجربه ناچیز من،به خودم ثابت کرد که وقت گذاشتن طولانی مدت روی برنامه ریزی کردن خودش باعث به تعویق انداختن کار ها میشود.پس خیلی کوتاه سه هدف اصلیِ اصلی این چند سال را نوشتم تا بعدا بقیه هدف ها به دنبالشان بیایند.یک چیز دیگر اینکه ما همیشه حرف این را میزنیم که باید بین چند تا هدف یا چند تا موضوع، یکی را انتخاب کنیم و به دنبالش بدویم.ولی این انتخاب کردن واقعا سخت است. اما من اراده ام را جمع کردم و تصمیمم را گرفتم.کارهایی که در سال جدید دارم انجام میدهم را اینجا مینویسم.نخواستید بخوانید هم چیزی را از دست نمیدهید،فقط مینویسم که بعدا اگر انجامشان ندادم بیایم اینجا و از دیدن اینها خجالت بکشم :))) :

 1.پروژه مپ:سه هدف اصلی که باید روی شان کار کنم  ریاضی_زبان انگلیسی_برنامه نویسی                                                                                                        MEP PROJECT: Math_English_Programming                                                                                                              (دیگه این سه تا هدفو اینجا ریز نمیکنم،خیلی ریزه کاری دارن)    

2.خوندن کتاب های بیشتر و بهتر و بهبود سطح مطالعه.(توی سال گذشته کتاب های خیلی خوبی خوندم ولی متاسفانه هیچ خلاصه ای ازشون ننوشتم؛خیلی به ضررم تموم شد این قضیه)

3.بهبود وضعیت وبلاگ.اینکه تند تند اینجا رو به روز کنم.البته بهتر شدن پست ها از نظر کیفی هم خیلی برام اهمیت داره.تلاشمو میکنم که هر دفعه بهتر باشه.

4.توی سال هشتمم،یعنی امسال من مرحله اول سه تا المپیاد علوم ریاضی و ادبیات رو قبول شدم.ولی مجبور شدم از بین اینا یکیو انتخاب کنم.چون مشخصا نمیشه همشو با هم رفت بالا.یعنی در توان من نیست.از علوم واقعا متنفرم همون اول گذاشتمش کنار.(اگه  المپیاد فیزیک بود یه کم تردید میکردم:)) ).اینجا مجبور شدم بین دوتا درس مورد علاقم انتخاب کنم. طبعا ریاضی رو انتخاب کردم.اصلا هدفم المپیاد ریاضیه برای دوره دوم.ولی هنوزم ادبیات و ازمون میدم اما کمتر روش وقت میزارم. (در واقع تنها کار مهمم تو سال تحصیلی نودوشیش، نود و هفت که به درس مربوط میشه همینه:) )

 5.سال نهم یک پروژه برای خوارزمی بردارم.ترجیحا نوشتن یک نرم افزار.(یعنی حتما)

6.یک نکته ی مهم که توی این چند وقت گذشته باعث شد من وقتمو هدر بدم ،دوستانم بودن.در واقع من دوستای خیلی خوبی دارم و دوستشون هم دارم هیچ تقصیری هم بر گردن اونها نیست،ولی موضوع اینه که پیام رسان ها وقت منو خیلی گرفتن.چت کردن با اینو اون و همینجور چیزا.من ارتباطمو توی خونه با دوستام تا اونجایی که واقعا لازم نیست قطع کردم.و این با این که خیلی وقت نیست که این کارو کردم،زمانمو احیا کرد.این یکی از بهترین کارهایی بود که کردم.(دوستان ناراحت نشین:)) )      

7.سعی میکنم بیشتر توی متمم فعالیت داشته باشم.(یعنی درواقع فعالیتمو شروع کنم:)

در آخر مهم ترین کارها این ها بودند.شاید بعدا اضافه بشود که اینجا مینویسم.

در واقع یکی از دلایل اصلی اینکه این پست را نوشتم این بود که میخواستم خودم را دلداری بدهم.این درسی که من از این دوسال گرفتم خیلی ارزشمند بود.من توی خیلی چیزها برای اولین بار شکست خوردم.ارزش زمان را بیش تر از قبل درک کردم.و مهم تر از همه اینکه همه ی اینا بهم یاد اوری کرد که چهار سال دیگر هجده سالم میشود:).و ان موقع ست که برای کارایی که این روزها میتوانستم انجام بدهم حسرت میخورم.اصلا دلم نمیخواهد حسرت بخورم.تنها فایده ی تنبلی برای من این بود.این شاید از حسرت روزهایی که از دست دادمشان کم کند.



۱۸ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۲۴ ۴ نظر
atena aa
جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۴:۳۵ ب.ظ atena aa
معضل طفلک عصر ما

معضل طفلک عصر ما

درباره معضل کتاب و کتاب خوانی حرف های زیادی شنیده ایم.بیشترشان همان حرف های کلیشه ای همیشگی بوده اند.اکثرا چرت و پرت . بعضی وقت ها چیز های خوبی هم درموردش نوشته میشود اما خیلی کم.این یکی اما،موضوعات پراکنده ای در این باب است که نظرات شخصی نویسنده است و بعدا شاید خودش هم نخواهد این هارا بخواند:
1.چند روز پیش یکی از اقوام لطف کردو به عنوان عیدی خواست به همه بچه ها کتاب هدیه بدهد.خودش میگفت تمام کتاب ها را از طرف مقر کتاب هدیه میدهد.مخصوصا برای من کتابی اورده بود جدا از بقیه.برای یک انتشاراتی معروف بود و خود کتاب هم بار ها اسمش به گوشم خورده بود.کلبه ی عمو تام هریت بیچر استو.کتاب ژانر کلاسیک بود و من اصلا رابطه ی خوبی با کتاب های کلاسیک ندارم.ولی خوشحال بودم که حداقل رویش مهر مقر کتاب!نخورده بود.شاید ندانید مقر کتاب چیست و کجاست.ولی سعی کنید خودتان از اسمش حدس  بزنید.کتاب های بقیه،کتاب های غریبی بودند.تاریخ مستطاب امریکا که از اسمش هم بیطرف بودنش معلوم بود:) و غیره.بعدا سر فرصت نشستم کتاب را باز کردم و سعی کردم سرنخی مبتنی براین پیدا کنم که ان کتاب در مقر کتاب چه کار میکرد.کتاب را که باز کردم فهمیدم.درباره ی سیاه پوستی مذهبی که برای ازادی تلاش میکند و خود نویسنده هم یک کاتولیک سرسخت بود.نمیخواهم درباره ی کتاب یا نویسنده نظر بدهم.کتاب،کتاب بسیار خوبیست و نویسنده هم انسان ارزشمندی بوده است.ولی موضوع غیر قابل تحمل بودن دسته بندی کردن کتاب ها از طرف مقرکتاب بوده است.دلم میخواست به ان اقوام بگویم که این چه کاریست.شماکه کار ارزشمندی در مقر کتاب انجام میدهید کمی  وا بدهید.به جایی که بروید دست بچه های دبستانی "پسران قابیل فرزندان دوزخ بدهید"که اخرش با بریدن سر قهرمان داستان تمام میشود و تمامش درباره ی جنگ شیعه و سنی ست.چیزی که بچه ی در ان سن حتی دغدغه ی ان را هم ندارد و بیشتر حالش را از هر چه کتاب است به هم میزند،بروید چند جلد مجموعه ی هری پاتر را به شان بدهید.اگر این هم توقع زیادی ست،(به خاطر فضای سکولار کتاب).برویدداستان های ژول ورن را به او بدهید تا بخواند.تا حداقل ذهنش با تخیلات سفر به فضا پر بشود نه با اینکه چگونه همه ی ادم های دنیا را مسلمان کنیم.احتمالا با سر بریدن!
2.ده تا کتاب را با هم نخرید!چند وقت پیش رفتم، فکر کنم اخرین بخش از کتاب "سرلوحه ها"ی رضا امیر خانی را باز کردم و با شوق وذوق لیست صد تا کتابی را که پیشنهاد داده بود بررسی کردم و ان هایی که فکر کردم خوشم میاید را یادداشت کردم و رفتم ان هاییشان را که پیدا کردم خریدم.اولین بار بود که چندین جلد کتاب با ژانر های متفاوت را با هم میخریدم.امدم و با شوق ان هارا در کتابخانه ام چیدم وبه خودم گفت حداکثر تا سه ماه دیگر همه شان را میخوانم. الان که بیشتر از سه ماه از ان موقع گذشته ست دارم هنوز اولی را تمام میکنم.به خودم قول دادم دیگر هرگز تا وقتی همه ی کتاب های کتابخانه ام را نخواندم کتابی نخرم.لیست همین کتاب های نخوانده ام را اینجا مینویسم که بعدا که خواندمشان  یادم باشد بیایم درموردشان بنویسم،شاید شما هم بخواهید بخوانید:
بیگانه ----آلبر کامو
بالاتراز هر بلندبالایی---- جی.دی.سلینجر
امریکا ----فرانتس کافکا
دنیای نورا ----یوستین گاردر
ریگ روان----استیو تولتز
برتری خفیف----جف اولسون
3.درمورد نقد کردن یک کتاب من خیلی فکر کردم.چند وقت پیش میخواستم درمورد کتاب جز از کل استیو تولتز مطلبی بنویسم ونظرم را درموردش بگویم.با خودم گفتم که ایا من که هیچ سوادی در زمینه ی نقد ادبیات ندارم،ایا حق دارم که این کار رو بکنم؟این یک جور حرف مفت زدن درمورد موضوعی که هیچ سوادی درش ندارم محسوب نمیشود؟ولی بعد از یکم نظرات این و ان را خواندن به این نتیجه رسیدم که زمانی ما حق نداریم نظر بدهیم که موضوع،موضوعی علمی باشد و ان وقت است  که حرف زدن بدون اگاهی از اعداد و ارقام و خود ان علم هیچ ارزشی ندارد.ولی زمانی که کتاب برای مخاطب عام نوشته شده است ما مخاطب عام حق داریم صرفا درمورد چیزهایی که به ما مربوط میشود نظر بدهیم.مثلا تاثیر گذاری کتاب چه قدر بود و از این قبیل.
***این که اون پست هنوز نوشته نشده به تنبلی نویسنده برمیگرده:))))
4.کتاب نان فیکشن خواندن کار سختیست.اصولا ما موضوعات را درقالب داستان بیشتر میگیریم و یادمان میماند.و صد البته که خواندن داستان بسیار لذت بخش تر است.ولی اکثر اوقات یک کتاب نان فیکشن نسبت به یک کتاب داستانی با همان قدر قطر نکات بیشتری را که به شان نیاز داریم به ما یاد میدهد.سخت است ولی به صرفه تر است.همانقدر زمان میگذاری ولی بیشتر یاد میگیری.من دارم سعی میکنم این کتاب هارا بیشتر درکتابخانه ام جا بدهم.
5.از دایره راحتی خودتان بیرون بیایید!از اولین کتاب هایی که من وقتی بچه تر بودم خواندم،کتاب های هری پاتر بود.بعد از خواندن آن ها هر کتابی را که باز میکردم و خوشم نمیامد مثل بچه ای که به اغوش مادرش پناه میبرد میرفتم و کتاب های هری پاتر را باز میکردم و برای چندمین بار ان ها را میخواندم.به قولی برای اینکه بشورد و ببرد:)بدون اغراق من هرجلد مجموعه ی هری پاتر را بیشتر از شانزده بار خواندم و بعضی را بیشتر از بیست بار.شاید بخشی اش به خوب بودن کتاب ربط داشت ولی فقط بخش از ان.بیشترش به خاطر اینکه میترسیدم کتابی جدید را باز کنم و خوشم نیاید.تا اینکه یک روز دستم خورد و تمام PDFهای هری پاتر پاک شد.از ان به بعد مثل بچه ی ادم رفتم سراغ بقیه ی کتاب های خوب.شما منتظر پاک شدن یا گم شدن کتاب های موردعلاقه تان نمانید.
6.صحبت PDFشد.لطفا شما این کار بدی که من قبلا انجام میدادم را انجام ندهید.کتاب را بخرید یا حداقل اگر نسخه ی دیجیتالش را میخواهید بالایش پول بدهید.موسیقی را میشود یک جوری توجیه کرد ولی کتاب را نه. خواننده کنسرت میگذارد ولی نویسنده چه کار کند؟
خلاصه اینکه کتاب معضل طفلک عصر ماست.حرف درموردش زیاد میزنیم.ولی کافی نیست.خیلی حرف ها هم درموردش میزنیم که کم ان هم زیاد است ...
کافیست روزی بفهمیم اخرین چیزی که برایمان برای تنها نماندن،میماند، کتاب است...
 پی نوشت:برای بیطرف بودن،مقر کتاب گاهی کتاب های خیلی خوبی از نویسنده های خوبی مثل رضا امیرخانی هم هدیه میدهد.
پی نوشت 2 :داشتم برای این پست دنبال عکس میگشتم که جمله ی زیبایی را درمورد کتاب دیدم ولی متاسفانه نفهمیدم جمله از کیست:
                                                  ملتی که کتاب نمیخواند باید تمام تاریخ را تجربه کند...




۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۵ ۳ نظر
atena aa